تبلیغات
قصه های قرآن از آدم تا خاتم - داستان ذوالقرنین
قصه های قرآن از آدم تا خاتم

نام اصلی ذوالقرنین ( عیاش ) می باشد و بعد از نوح اولین پادشاهی است که بر شرق و غرب زمین حکم راند . قرآن درباره او چنین می فرماید : ( و یسأ لونک عن ذی القرنین قل سأ تلو علیکم منه ذکراً . انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شی سبباً فاتبع سبباً . حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حَمِئةٍ و وجد عندها قوماً قلنا یا ذالقرنین إما أن تعذب و إما أن تتخذ فیهم حسناً . قال أما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد إلی ربه فیعذبه عذاباً نکراً . و أما من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسنی و سنقول له من أمرنا یسرا ... )

طبرسی در تفسیر آیه ( انا مکنا له فی الارض ) می گوید : خداوند ذوالقرنین را بر سراسر جهان استیلاء بخشید و از علی (ع) روایت گشته است که خداوند ابرها را نیز در حیطه قدرت او درآورده بود بطوریکه برآنها می نشست و اقصی نقاط  گیتی سفر می کرد و ذات باری تعالی اسباب هر چیزی را در اختیار او نهاد و نوری را فراروی او قرار داد که شب و روز برایش یکسان می نمود . ( و آتیناه من کل شی سببا ) یعنی دانش و قدرتی بدو عطا کردیم تا چیزی را که اراده می نمود در اختیار گیرد . ( فاتبع سببا ) یعنی براه خویش ادامه داد و روش خویش را به مرحله اجرا نهاد . ( حتی اذا بلغ مغرب الشمس ) یعنی به آخرین آبادانی در غرب کره زمین رسید جایی که بعد از آن تا محل غروب خورشید احدی زندگی نمی کرد . ( وجدها تغرب ) یعنی ذوالقرنین به نظرش رسید که خورشید فرو می رود ( فی عین حَمِئةٍ ) با اینکه خورشید پشت آن چشمه لای دار معدنی غروب می کرد و غیر ممکن بود که از منظومه خویش جدا گردد و در چشمه آبی فرو رود اما به مانند کسی که درون دریاست منظره غروب خورشید را به شکلی می بیند که گویا در آب فرو می رود و یا کسی که در خشکی شاهد غروب آن است تصور می کند که خورشید پشت کوهها غروب می نماید به همین شکل نیز برای ذوالقرنین این تصور بوجود آمد که خورشید در درون آن چشمه لای دار معدنی فرو می رود و کعب می گوید : در تورات آمده است که خورشید در آب گل آلود غروب می نماید .

در کتاب عللا الشرایع و امالی بطور مسند از وهب نقل گشته است : در یکی از کتب آسمانی نوشته است هنگامیکه ذوالقرنین از کار ساخت سد معروف خویش فراغت حاصل کرد به مسیری که آنرا آغاز کرده ادامه داد . در راه او و لشکریانش به پیرمردی برخوردند که به نماز ایستاده بود . ذوالقرنین از بی تفاوتی او نسبت به خود آزرده گشت و از او پرسید چگونه است که عظمت و شوکت سپاهیانم ترا به وحشت نینداخت . مرد  عابد پاسخ داد : من با کسی در حال مناجات هستم که لشکریانی به مراتب بیشتر از تو و قدرتش بس شگرف تر از قدرت تو دارد و چنانچه رویم را بسوی تو متمایل سازم محققاً به مطلوبم نخواهم رسید . ذوالقرنین از آن مرد خواست تا او را همراهی نموده و در پاره ای از امور مشاور و یاور او باشد . مرد عابد با 4 شرط خواسته ذوالقرنین را پذیرفت اول آنکه به او نعمتی بخشد که در آن فنایی نباشد . دوم سلامتی و صحتی که در آن هیچگاه رنجوری و ضعف نباشد ، سوم اکسیری از جوانی و نشاط که هرگز پیری و ضعف در آن راه نیابد و بالاخره حیاطی که ابداً مرگی دامنگیر آن نگردد . ذوالقرنین که از برآوردن حاجات او درمانده گشته بود گفت کدامین بنده خواهد توانست اینگونه باشد . مرد عابد گفت : من نیز در کنار کسی خواهم بود که این خصلتها برازنده اوست . ذوالقرنین از او جدا گشته و در مسیر خویش با مردی دانشمند مواجه گشت و از او پرسید آیا می توانی بگوئی دو چیز که از ابتدای خلقت همچنان پابرجا مانده اند کدامند و نیز مرا از دو چیز که با یکدیگر متناقض هستند و آن دو چیزی که با یکدیگر حرکت می کنند و نیز دوچیزی که دشمن یکدیگرند باخبرسازی ؟ مرد دانشمند در پاسخ گفت : آن دو چیزی که با یکدیگر حرکت می کنند ماه و خورشید هستند و آن دو چیز که متناقض می باشند همان شب و روز است و منظور از دو دشمن همان زندگی و مرگ می باشد .

ذوالقرنین به مسیر خویش ادامه داد تا به پیرمردی رسید که جمجمه مردگان را زیرو رو می کرد . ذوالقرنین علت این کار پیرمرد را جویا شد . پاسخ او اینگونه بود : می خواستم انسانهای شریف و با اصل و نسب را از اشخاص پست و فرومایه بازشناسم و فقیر را از غنی جدا سازم . اما در این مدت بیست سال نتیجه ای عایدم نگشته است . ذوالقرنین که گفته آن شخص را تلویحاً در مورد خویش فرض نموده بود از وی جدا گشت و به قومی که از بازماندگان و هدایت یافتگان امت موسی (ع) بودند رسید و از آنها خواست تا برایش توضیح دهند که چرا آرامگاه مردگان را در آستانه منزل خویش می ساختند . آنها پاسخ دادند : تا همیشه مرگ در برابر چشمان ما مجسم باشد و آنرا به نیسان نسپاریم . ذوالقرنین در ادامه پرسید : چگونه است که خانه های شما درب ورودی ندارد ؟ آنها پاسخ دادند : زیرا در میان ما هیچ انسان مظنون و سارقی وجود ندارد و ما یکدیگر را امین خویش می دانیم . ذوالقرنین پرسید : به چه سبب بر شما پادشاه و قاضی و امیری حکم نمی راند ؟ آنها پاسخ دادند : بدان علت که هرگز رعیت به یکدیگر ستم نمی ورزند تا احتیاج به حاکمی باشد و هیچگاه کارشان به مخاصمه و جدال نیانجامیده تا به قاضی تظلم برند و هرگز اتفاق نیافتاده تا کسی فزون طلبی نموده و به ذخیره ثروت و احتکار بپردازد تا نیاز به امیر و حکمران احساس شود . ذوالقرنین پرسید : چگونه است که هیچیک از شما بر دیگری برتری نداشته و تفاوت آشکار میان شما وجود ندارد ؟ پاسخ دادند : چرا که ما نسبت به یکدیگر ترحم می ورزیم و در مشکلات غمخوار و پشتیبان هم هستیم . ذوالقرنین پرسید : چگونه است که در میان شما فرد بدخلق و عصبانی مزاج وجود ندارد ؟ پاسخ دادند : حکمت آنرا می بایست در تواضع و فروتنی ما جستجو کرد . ذوالقرنین سوال کرد ؟ دلیل آنکه شما دارای عمرهای طولانی هستید چه می باشد ؟ آنها پاسخ دادند : چون حق و عدالت در میان ما حکمفرماست .

در پایان ذولقرنین از آنها پیرامون نحوه رفتار پدرانشان سوال نمود و آنها پاسخ دادند : پدران ما بر مساکین و نیازمندان ترحم می آورند ، از خطاهای آنها چشم می پوشند و برایشان احسان می نمودند ، برای گناهکاران طلب استغفار می نمودند و از بستگان خویش بازدید بعمل می آوردند ، امانات را به صاحبانشان باز می گرداندند و هرگز لب به دروغ نمی گشادند و خداوند نیز به جبران احسان آنها امورشان را به صلاح و سداد بیمه می نمود . ذوالقرنین که سعادت آن مردم را مشاهده کرد تصمیم گرفت تا در میان آنها به حیات خویش ادامه دهد . او تا سن پانصد سالگی که زندگی را وداع کرد در کنار آنها زیست .

در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق (ع) آمده است : ذوالقرنین دو بار بسوی قومش مبعوث گردید و هر بار ضربه ای که بر سمت راست و چپ سرش فرود آمد مدت هزار سال قبض روح شد و او در سومین بار بر شرق و غرب کره زمین سیطره یافت .

صدوق در خصال می فرماید : ذوالقرنین در حقیقت یکی از بندگان صالح خداوند بود و امیرالمومنین (ع) فرمودند : ( و فیکم مثله ) یعنی اینکه بمانند ذوالقرنین هم اینک در میان شما زندگی می کند و منظور ایشان وجود مقدس خودشان است چرا که به ایشان نیز به مانند ذوالقرنین دو ضربه فرود آمد یکی در روز جنگ خندق و دیگری ضربه ابن ملجم که منجر به شهادت آن وجود نورانی گردید . و ذوالقرنین حاکمی است که از طرف خداوند مبعوث گشته است و در سلک رسولان و پیامبران نمی باشد همچنانکه طالوت اینگونه بود . 

 

در تفسیر قمی از امیرالمومنین (ع) سوال شد که آیا ذوالقرنین پیامبر بود یا پادشاه ؟ حضرت پاسخ دادند : او نه پادشاه بود و نه پیامبر ، بلکه بنده صالح خداوند بود که مورد محبت ذات باری تعالی قرار گرفته بود و نصایح الهی را بر مردم عرضه می داشت . او در سومین مرحله از بعثت خویش بر سراسر گیتی استیلا یافت و هم اینک نیز در میان شماست . منظور آن حضرت وجود شریف خودشان می باشد .

هنگامیکه ذوالقرنین از شهری عبور می کرد صدای غرش او باعث ایجاد رعد و برق گشته و هر معاندی را به درک واصل می ساخت . برای خداوند در روی زمین چشمه ای است بنام عین الحیاة هر کس از آن چشمه بنوشد عمری جاودانه خواهد یافت . ذوالقرنین سیصدو شصد نفر از اطرافیان خویش از آن جمله خضر را که برترین اصحاب او بود را فراخواند و به هر یک از آنها یک ماهی بخشید تا در موضعی مشخص داخل در سیصدو شصد چشمه نموده و آنها را شستشو دهند . هر یک از آنها به سویی حرکت کرد و خضر نیز مشغول شستن ماهی خود بود که ناگهان آن ماهی به سرعت از دست خضر رها گشته و داخل چشمه گردید . تلاش خضر برای دست یافتن بر آن ماهی بی نتیجه ماند و در بازگشت ضمن شستشوی خود در آن چشمه از آب آن نیز مقداری نوشید اما با خود گفت پاسخ ذوالقرنین را چگونه دهم . چیزی نگذشت که او در نزد ذوالقرنین حاضر گشت و هنگامیکه نوبت تحویل ماهی او رسید . داستان رها شدن ماهی و نوشیدن از آب آن چشمه را بازگو کرد . ذوالقرنین به جستجوی آن چشمه پرداخت اما اثری از آن نیافت چرا که اینک راز نهفته آن چشمه در اختیار خضر بود .

امام صادق (ع) می فرمایند : هنگامیکه ذوالقرنین از کار ساختن سد معروف خویش فارغ گشت وارد ظلمات شد ، در آنجا فرشته ای را دید که طول قامتش پانصد ذراع است و بر بالای کوهی ایستاده است ذوالقرنین از او پرسید تو کیستی ؟ آن ملک پاسخ داد من یکی از فرشتگان الهی و مامور حفاظت از این کوه هستم . تمام سلسله جبال موجود در عالم به این کوه اتصال دارند هرگاه خداوند اراده نماید تا زلزله ای در عالم اتفاق افتد به من دستور می دهد تا آن منطقه را بلرزانم .

امام باقر(ع) می فرمایند : هیچیک از انبیاء بعد ازنوح به مقام پادشاهی نرسیدند مگر چهار نفر از آنها که عبارتند از : ذوالقرنین که نامش عیاش است ، داود ، سلیمان و یوسف .

ذوالقرنین یا عیاش بر سراسر شرق و غرب عالم حکم راند و محدوده حکومت داود و سلیمان منطقه شامات تا اصطخر را شامل می گشت و یوسف نیز بر مصر و بیایانهای اطراف آن حکومت می کرد .

قرآن می فرماید : ( و قال لهم نبیهم أن الله قد بعث لکم طالوت ملکاً ) و باید دانست که جایز است کسی را که نبی نمی باشد در زمره انبیاء برشمرد همچنانکه جایز است کسی را که فرشته نیست در میان فرشتگان نام برد . قرآن نیز به این موضوع اینگونه اشاره می کند : ( و اذ قلنا  للملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا إلا ابلیس کان من الجن ... )

امام باقر (ع) می فرمایند : اولین کسانی که بر روی زمین به مصافحه یا یکدیگر پرداختند ابراهیم و ذوالقرنین بودند و اولین درختی که بر روی زمین روئید درخت خرماست .

امام صادق (ع) می فرمایند : بزرگترین ملوک زمین چهار نفرند . دو نفر از آنها که مومن و معتقد بودند عبارتند از سلیمان بن داوود و ذوالقرنین و دو نفر دیگر که کافر و بد کیش بودند ، نمرود و بخت نصر هستند و نام اصلی ذوالقرنین عبدالله بن ضحاک بن معبد است .

در کتاب بصائر الدرجات از امام باقر (ع) آمده است : ذوالقرنین در میان ابرها می نشست و مرکب ذلول را به خدمت گرفته بود و ابری بنام صعب را که دارای رعد و برق فراوانی است برای صاحب شما یعنی قائم آل محمد (عج ) به ذخیره نهاد . او بر اسباب آسمانها و طبقات هفتگانه زمین و کرات و کهکشانهای لایتناهی قدم نهاد . پنج طبقه از طبقات زمین که ذوالقرنین بر آنها پا نهاد آباد بود اما دو طبقه زیرین به ویرانه ای می ماند .

در کتاب کمال الدین از عبدالله بن سلیمان که فردی کتاب شناس بود اینگونه حدیث گشته است : من در یکی از کتابهای آسمانی خواندم که ذوالقرنین مردی بود از اهالی اسکندریه و مادرش پیرزنی از پاافتاده بود که تنها پسرش اسکندروس نام داشن . او پسرکی خوش خلق و پاکدامن بود . شبی در خواب دید که به خورشید نزدیک شده و بر شرق و غرب آن مسلط گشته است و هنگامیکه رویای خویش را برای قومش بازگفت او را ذوالقرنین نامیده و مورد عزت و احترام بیشتر قرار دادند . اولین اقدام ذوالقرنین این بود که مردم را به اسلام و توحید فراخواند او به قومش فرمان داد تا مسجدی بسازند که طول آن چهاصد ذراع و عرض صحنش بیست و دو ذراع و ارتفاعش صد ذراع بود . مردم از او توضیح خواستند که چگونه فاصله بسیار میان دو دیوار دا با چوب به یکدیگر متصل سازند و ذوالقرنین به آنها فرمان داد تا چوبها را با خاک اندود کنند و سپس به آنها طلا و نقره بیافزایند و از مخلوط آنها قطعاتی از مس و ورقهای فولادی گداخته شده فراهم آوردند . چیزی نگذشت که آن مسجد با سقفی محکم و بلند برافراشته گشت . سپاه ذوالقرنین شامل 4 لشکر بود و هر لشکری از ده هزار نفر تشکیل یافته بود . ذوالقرنین افرادی را به اقصی نقاط مملکت خویش فرستاد تا آنها را از حرکت خویش به سوی شرق و غرب آگاه سازد قومش اطراف او جمع شده و از وی خواستند تا دیگران را در این سفر بر آنها ترجیح ندهد چرا که او در میان همین قوم بدنیا آمد و اختیار جان و مال مردم نیز با او بود . ذوالقرنین در جواب مردم گفت : قول و رأی شما برای من حجت است اما من بسان کسی هستم که اختیار در کفم نمی باشد و از جایی دیگر هدایت می گردم . بهتر است در مسجد تجمع نمائید و از مخالفت نیز بپرهیزید . چرا که هلاکت عاقبت آن خواهد بود . آنگاه از فرماندار اسکندیه خواست تا به آبادانی مسجدش بپردازد و مادرش را مورد اکرام قرار دهد . فرماندار ، مادر ذوالقرنین را بخاطر فراقی که نزدیک بود آشفته دید ، دستور داد تا برای تسلی خاطر او تمام مردمی که در ادوار گذشته دچار مصیبت و بلا گشته بودند به شکلی شناخته شوند . او ابتدا روز معینی را برای تجمع مردم معین نمود اما هنگامیکه روز موعود رسید منادی بانک برآورد که تنها کسانی می بایست در اجتماع مذکور حضور یابند که هیچگونه مصیبتی را متحمل نگشته اند قوم ذوالقرنین که این شرط را شنیدند همگی در خانها محبوس گشتند زیرا در میان آنها حتی یک نفر نیز وجود نداشت که دچار بلایی سخت و یا مرگ جانکاه و زودرس نشده باشند . بار دیگر فرمان تجمع داده شد اما اینبار تنها آنهایی دعوت گشته بودند که به شکلی مصیبت زده بودند و منادی نیز در میان مردم اعلام کرده بود کسیکه به بلایی دچار نگشته باشد تحقیقاً از خیر و برکت بدور بوده است . حال تمام گرفتارها و مصیبت زده ها در مسجد جمع آمده اند فرماندار نیز فرصت را غنیمت شمرد و خطاب به آنها گفت : قصد من این بود که با شما راجع به ذوالقرنین صحبت کنم چرا که ما بزودی با فاجعه دوری از او مواجه خواهیم گشت . شما نیک می دانید که آدم بعد از آنکه مسجود فرشتگان الهی واقع گشت به بلایی بزرگ مبتلاشد و آن رانده شدن از بهشت خلد بود و ابراهیم نیز بعد ار اینکه از آتش بیرون آمد بوسیله قربانی کردن فرزندش در بوته امتهان و آزمایش قرار گرفت و یعقوب نیز با اندوه و زاری و یوسف با غلامی و ایوب بوسیله بیماری و یحیی با ذبح و زکریا با کشته شدن و عیسی با تحت فرمان بودن هر یک به نوبه خویش مورد ابتلا و امتهان الهی واقع گشتند . اینک نزد مادر اسکندر بروید تا صبر او را بر فرزندش بیازمایید هنگامیکه آن عده بر مادر ذوالقرنین وارد گشتند این کلمات را از او شنیدند : هیچ چیز شما بر من پوشیده نیست و هیچکدام از شما بمانند من بر فراق اسکندر پریشان و محزون نیست  اما خداوند توان کافی و رضایت و تحمل بر شدائد را در من به ودیعت نهاد . جمعیت حاضر که شکیبائی او را مشاهده کردند از نزدش متفرق گشتند .

حرکت ذوالقرنین به اقصی نقاط گیتی آغاز گشت در ابتدای کار سپاهیان او را گروهی پابرهنه تشکیل می دادند و خداوند به ذوالقرنین وحی فرستاد که من ترا حاکم بر شرق و غرب زمین گردانیدم .

اسکندر خطاب به پروردگار گفت : خداوندا تو مرا به امری بس عظیم گماردی پس اینک مرا آگاه ساز که با کدامین نفرات بر دشمنان غلبه نمایم و چه حیله ای را در مورد آنها بکار بندم و با کدام زبان به صحبت با آنها بپردازم . خداوند به او وحی فرستاد که بزودی به تو شرح صدر عطا خواهم نمود و بر درک و فهمت خواهم افزود تا هر چیزی را بشنوی و بر هر پوشیده ای اطلاع یابی . و ترا آنچنان قدرتی بخشم که هیچ چیز باعث وحشتت نگردد و نور و ظلمت را بسان دو لشکر مسخر تو گردانم تا همه انسانها گرداگرد تو جمع شوند . آنگاه ذوالقرنین با حکم الهی بسوی غرب حرکت کرد و به هر سرزمینی کخ می رسید آنها را به خداپرستی دعوت می کرد اگر چنانچه مردم به پاسخ او ندای مثبت می دادند به حال خویش واگذارشان می کرد . در غیر اینصورت لشکر ظلمت و تاریکی آنها را فرا می گرفت و سراسر منازل و شهر آنها را سیاهی می پوشانید بطوریکه نمی تونستند به مشاهده یکدیگر بپردازندو وضعیت به همین منوال ادامه می یافت تا دعوت ذوالقرنین را اجابت نمایند . سپس ذوالقرنین بسمت مشرق حرکت کرد و از میان ملتهای مختلف و سرزمینهای متعددی عبور کرد آنگاه بسوی رومیان شتافت که قرآن نیز به آنها اشاره نموده است بعد از مدتی او به قومی رسید که هیچ زبانی را نمی فهمیدند ( لا یکادون یفقهون قولاً ) آنها کسانی بودند که در مجاورت رومیان زندگی می کردند اشکالی چون انسانها داشتند و به نام یأجوج و مأجوج معروف گشته بودند همانند انسانها می خوردند و می آشامیدند اما بدنهایشان نواقصی داشت که آنها را از انسانهای طبیعی تمیز می داد . طول قامت آنها از پنج وجب تجاوز نمی کرد چیزی بر تن نداشتند و با پای برهنه گام برمی داشتند . بدنشان پوشیده از پشم بود که بوسیله آن خود را از گرما و سرما محافظت می کردند . هر یک دو گوش داشتند که یکی از آنها پوشیده از مو بود و دیگری انباشته از پشم . بجای ناخن چنگالهایی داشتند و دندانهای آنها بمانند دندان درندگان بلند و تیز بود . گوش آنها بقدری بزرگ بود که به هنگام خواب یکی را زیرانداز و دیگری را روپوش خویش می ساختند . غذای آنها عبارت بود از نوعی نهنگ دریایی که سالی یکبار طوفان و امواج آنرا برایشان به ارمغان می آورد . در ایامی که آنها آذوقه کافی داشتند به تولید مثل و آبادانی سرزمین خویش مشغول می گشتند و تا سال آینده از هیچ نوع طعامی غیر از آن ماهی استفاده نمی کردند و هر زمان که غذایشان مطابق معمول در دسترسشان قرار نمی گرفت به سرزمینها و مزارع اطراف هجوم می آوردند و مانند ملخ های صحرایی باعث بروز انواع آفت ها می شدند . و هرگاه بسوی شهر هجوم می آوردند ساکنین آن منطقه مجبور به ترک محل زندگی خویش می شدند و چون آکنده از تعفن و نجاست بودند احدی جرأت پیدا نمی کرد تا برای دفعشان به آنها نزدیک شود و زمانیکه بسوی محلی حرکت می کردند وجود آنها بخاطر تعداد فراوانشان از فاصله صد فرسخی قابل مشاهده بود و صدایی بمانند زنبورهای عسل داشتند . آنها در مسیر خود هر حیوانی را به کناری می راندند و هیچ جنبنده ای نبود که از گزند آنها در امان باشد . تمامی آن موجودات خارق العاده از زمان مرگ خویش آگاه بودند چرا که هر یک بعد از آنکه صاحب هزار فرزند می شدند آماده جان باختن می گشتند و تنها در آن موقع بود که دیگر برای امرار معاش از خود فعالیتی نشان نمی دادند .

آنها در زمان ذوالقرنین به اقصی نقاط زمین پای نهادند . مردم ناحیه ای که ذوالقرنین در میان آنها بود از وجود آنها در نزدیکی خویش مطلع گشته و به او پناه جستند . آنها به ذوالقرنین گفتند میان ما و قوم یأجوج و مأجوج تنها کوهی فاصله انداخته است اگر آنها بتوانند بر ما مستولی شوند ناچار خواهیم بود تا شهر خویش را ترک گوئیم و آنها تمام چهارپایان را دریده و خواهند خورد حتی به حشرات و مارو عقرب درون زمین هم رحم نخواهند کرد و اگر چنانچه سدی میان ما و آنها زده نشود چیزی نخواهد گذشت که بر تمام کره زمین چنگ اندازند . ( ... علی ان تجعل بیننا و بینهم سداً ... آتونی زبرالحدید ) ذوالقرنین به مردم آن ناحیه دستور داد تا با شکافتن دو کوه نزدیک خود به معدن آهن و مس رسیده و آنها را استحصال نمایند . ابتدا کار تراشیدن آهن و مس مشکل می نمود تا آنکه به دستور ذوالقرنین معدن الماس نیز کشف گردید و از آن ابزاری برای ادامه کار ساکنین آن منطقه ساخت و این همان وسیله ای است که بعدها سلیمان بن داود کنگره های بیت المقدس را با آن تراش داده و برید . آنگاه آهن را گداخته و از آن تکه هایی به مانند سنگهای عظیم جدا ساخت . سپس مس را گداخته و از آن خمیره ای مانند گل برای آن تکه های آهم فراهم ساخت او در ادامه به اندازه گیری میان آن دو کوه پرداخت . طول آن در حدود سه میل بود . به دستور ذوالقرنین پایه های کوه را آنقدر تراشیدند تا به نزدیکی آب رسیدند عرض آن حفره را یک میل قیاس نموده و آن را از پاره های آهن و مس گداخته انباشته ساختند . آنها طبقه ای را با آهن و طبقه دیگر را با مس می چیدند تا آنکه ارتفاع سد به اندازه آن دو کوه گردید و از دور بسان بردی یمانی با رنگهای زرد و سرخ و سیاه به نظر می رسید . قوم یأجوج و مأجوج سالی یکبار تا پشت آن سد پیشروی می کردند اما وقتی با مانعی به آن عظمت برخورد می نمودند ناچار به عقب نشینی می شدند و این وضعیت تا زمان فرج  قائم آل محمد (عج ) ادامه پیدا خواهد کرد . بعد از فراغت از ساختمان سد ذوالقرنین نزد مردمی دانشمند از قوم موسی (ع) اقامت گزید و در همانجا فبض روح شد . ( أمة یهدون بالحق و یعدلون ) سن او در آنهنگام بالغ بر پانصد سال بود .

حذیقه گوید : از پیامبر (ص) راجع به یأجوج و مأجوج پرسدم . آنحضرت پاسخ دادند : آن ها دو ملت هستند که هر یک به چهار صد طایفه مختلف تقسیم می گردند . همگی غرق در سلاح می باشند و هر کدام از آنها صاحب هزار فرزند می گردد . بعضی از آنها به اندازه دانه های برنج هستند و گروهی از آنها دارای طول و عرض برابرند و سنگ و آهن در برابر آنها قدرت مقاومت نداند . تعدادی از آنها نیز دارای گوشهای بس بزرگ هستند بطوریکه به موقع استراحت دو گوش خود را زیرانداز و روپوش می گردانند . بر چیزی نمی گذرند مگر آنکه آنرا طعمه خویش سازند . منطقه سکونت آنها از شام تا بلاد خراسان گسترده است و از رودخا نه های جاری در شرق و غرب زمین می آشامند . وهب و مقتال می گویند که آنها از اولاد یافث بن نوح و ترکها از نژادآنها هستند . طبرسی پیرامون سد ذوالقرنین می گوید : آن سد پشت دریای مدیترانه و میان دو رشته کوه که به اقیانوس آرام منتهی می گردد بنا گردید . بعضی گفتند آن سد در منطقه ای از ارمنستان و آذربایجان بنام دربند یا خزر ساخته شده است . در پاره ای از احادیث آمده است یاجوج و ماجوج صبح و شب بطور مستمر به کار حفر سد ذوالقرنین مشغولند اما هیچگاه در کار خود توفیقی پیدا نخواهند کرد و وضعیت تا ظهور قائم آل محمد (عج) به همین صورت باقی خواهد ماند . بعد از آن آنها سد را شکافته و بسوی مردم هجوم می آورند . آبهای چشمه ها را خشکانیده و مردم را از ترس بدرون قلعه ها می کشانند . آنها تیرهایی از خون را بسوی آسمان رها می سازند و می گویند اینک بر اهل آسمان و زمین غلبه پیدا کردیم . در این موقع است که خداوند کرمهای سفید رنگی را بر آنها مسلط می گرداند تا از راه قفا و پشت گردن وارد گوش آنها شده و به هلاکتشان رسانند تعداد آنها به حدی است که حیوانات روی زمین از خوردن گوشتشان فربه می گردند . در تفسیر کلینی آمده است : خضر و الیاس هر شب نزد آن سد با یکدیگر ملاقات می کنند تا مانع خروج قوم یاجوج و ماجوج از آن شوند .

امام باقر(ع) می فرمایند : ذوالقرنین در غالب ششصد هزار جنگنده سوار نظام به زیارت بیت الله الحرام نائل شد و هنگامیکه بازگشت دیده اش بر مردی بسیار نورانی افتاد و هنگامیکه متوجه شد او ابراهیم خلیل الله است دستور داد تا ششصد هزار اسب را زین و لگام بندند تا بتواند با ابراهیم (ع) ملاقات داشته باشد . هنگامیکه ذوالقرنین به ملاقات ابراهیم نائل آمد خلیل خدا از او پرسید : چگونه فواصل طولانی زمین را پیموده ای ؟ او پاسخ داد : یوسیله یازده کلمه نورانی بدین شرح : ( سبحان من هو باقی لا یفنی ، سبحان من هو عالم لا یسنی ، سبحان من هو حافظ لا یسقط ، سبحان من هو بصیر لا یرتاب ، سبحان من هو قیوم لا ینام ، سبحان من هو ملم لا یُرام ، سبحان من هو عزیز لا یضام ، سبحان من هو محتجب لا یری ، سبحان من هو واسع لا یتکلف ، سبحان من هو قائم لا یلهو ، سبحان من هو دائم لا یسهو ) .

هنگامیکه ذوالقرنین به شرق و غرب زمین لشکر می کشید یکی از فرشتگان الهی به نام رفائیل همنشین او بود و گاه با ذوالقرنین به صحبت می نشست . او روزی از رفائیل سوال کرد عبادت اهل آسمانها به چه کیفیتی است ؟ رفائیل پاسخ داد : هیچ مکانی در آسمانها نیست که ملکی در آن به عبادت برنخواسته باشد و هر فرشته ای که در آنجا به عبادت ایستاده است هرگز نخواهد نشست و هر کسی که به سجده رفته است هرگز سز از سجده بر نخواهد داشت . ذوالقرنین که شیفته سخنان رفائیل گشته بود از خداوند درخواست کرد تا آنقدر عمر نماید مه بتواند نهایت عبادت و شکرگذاری را بجای آورد . رفائیل به او گفت که در روی زمین چشمه ای به نام عین الحیاة وجود دارد و آن در میان وادی ظلمات است هر کس که از آب آن بیاشامد عمری جاودانه خواهد یافت لکن من از محل آن با اینکه در آسمانها درباره اش بسیار سخن می رود اطلاعی ندارم . ذوالقرنین بعد از رفتن رفائیل تمام دانشمندان سرزمینش را جمع نموده و از آنها درباره محل چشمه زندگانی سوال نمود اما هیچیک از مکان دقیق آن اطلاعی نداشتند در این هنگام پسرکی از سلاله پیامبران در مجلس ذوالقرنین حاضر گشت و ادعا کرد که محل دقیق آن چشمه را در کتاب آدم (ع) دیده است .

فرح و خوشحالی سراسر وجود ذوالقرنین را فرا گرفت بدستور او هزار نفر از دانشمندان و حکیمان به همراه خیل سربازانش آماده حرکت بسوی شرق شدند . آنها کوهها و دریاهای بسیاری را پشت سر نهادند تا بعد از دوازده سال به ابتدای سرزمین ظلمات رسیدند . اطرافیان اسکندر به او گفتند : با اینکه امیدواریم تو در ظلمات به آرزوی خود برسی لکن خوف آن داریم که در این مسیر به هلاکت رسی اما ذوالقرنین اصرار می ورزید تا داخل آن سرزمین تاریک شود و به دستور او قوی ترین حیوانات را از نظر بینائی یعنی اسبی مادیان را برایش آماده نمودند . شش هزار نفر از دانایان سواره بر اسبها به همراه خضر که فرماندهی یک گروه هزار نفری را بر عهده داشت در وادی ظلمات داخل گشتند . ذوالقرنین به سپاهیانش که بیرون از ظلمات خیمه زده بودند دستور داد تا مدت دوازده سال در آن منطقه به انتظار نشینند و در صورتی که از آمدن او بعد از این مدت مایوس گشتند به سرزمین خویش مراجعت نمایند . خضر که از تاریکی مطلق آن وادی مطلع بود به ذوالقرنین گفت : ما راه خویش را چگونه تشخیص دهیم چرا که تاریکی و ظلمت اجازه نمی دهد که یکدیگر را ببینیم . آنگاه ذوالقرنین خرمهره هایی سرخ رنگ را به خضر بخشید تا هرگاه که نیاز باشد با پرتاب آن بر روی زمین و ایجاد انفجار و صدای مهیب باعث روشنایی اطرافش گردد . آنها به راه خویش ادامه می دادند خضر سواره و ذوالقرنین پیاده حرکت می کردند تا به چشمه ای رسیدند که آبی سپیدتر از شیر و درخشنده تر از یاقوت و شیرین تر از عسل داشت . خضر خود را در درون آب چشمه شستشو داده و از آن قدری آشامید اما کوشش او درکشاندن ذوالقرنین و بقیه افرادش بسوی آن چشمه بی نتیجه ماند چرا که آنها راه را گم کرده و بسویی دیگر حرکت می کردند . چیزی نگذشت که ذوالقرنین و همراهانش خود را در سرزمینی درخشنده با ماسه های سرخ بسان مروارید یافتند . در آن محل قصری باشکوه قرار داشت . ذوالقرنین خیمه خویش را بیرون آن برپا نمود و خود به تنهایی داخل قصر شد . او تکه آهنی بس عظیم را مشاهده کرد که بر دو سوی کنگره قصر قرار داده شده و پرنده ای سیاه رنگ بسان قلابی بر آن آویخته شده است . از صدای به هم خوردن زره اسکندر آن پرنده به وجود شخصی در قصر پی برده و از آن غریبه خواست تا خود را معرفی کند .

ذوالقرنین خود را معرفی نمود و بعد از آنکه وحشتش فروکش نمود به سوالات آن پرنده که او را مورد خطاب قرار داده بود پاسخ گفت . پرنده پرسید : آیا ساخت ساختمانهایی از آجر و گچ در روی زمین فزونی یافته است و وقتی جواب مثبت ذوالقرنین را دریافت کرد پرو بالی زد و ناگهان ثلثی از بدنش به آهن تبدیل گشت . مجدداً آن پرنده از ذوالقرنین سوال نمود : آیا استفاده از سازهای مختلف موسیقی در میان انسانها گسترش یافته است ؟ پاسخ اسکندر آری بود و متعاقباً آن ثلثی دیگر از بدن حیوان به آهن مبدل گشت . بار دیگر پرنده پرسید : آیا شهادت بر دروغ در میان انسانهای کره زمین رایج گشته است ؟ ذوالقرنین پاسخ داد : بلی در این لحظه پرنده پر و بالی زد و به گلوله ای از آهن تبدیل گشت . بطوریکه میان دو ستون قصر را مسدود نمود . ذوالقرنین دچار وحشتی افزون گشت اما ناگهان صدای آن پرنده آهنین را شنید که می گفت : خوفی به خود راه مده . اینک من پرسشی دیگر دارم آیا مردم شهادت ( لا اله الا الله ) را به باد نسیان سپرده اند ؟ ذوالقرنین پاسخ داد : خیر اینطور نیست . در این هنگام یک سوم از بدن پرنده به حالت اولیه بازگشت . آنگاه مجدداً سوال کرد آیا مردم نماز را بجای نمی آورند ؟ ذوالقرنین پاسخ داد بر روی زمین نماز عزیز شمرده می شود . چیزی نگذشت که ثلثی دیگر از بدن حیوان به حالت اولیه بازگشت . سوال دیگر پرنده این بود که آیا انسانها غسل جنابت را رها کرده اند ؟ اسکندر پاسخ داد : ابداً اینطور نیست در اینجا بود که تمام قسمتهای بدن حیوان مجدداً به حالت طبیعی خویش بازگشت . با اشاره آن پرنده اسکندر از پله های قصر بالا رفت او خود را بر فراز بامب باشکوه و گسترده یافت . در کنارش جوانی نورانی با لباسی سپید که سر بر آسمان داشت دست خویش را بر دهان نهاده بود مشاهده کرد . ذوالقرنین از دیدن این منظره شگفت زده شد و از او خواست تا دلیل دست نهادن بر دهانش را بیان نماید ؟ جوان خوش سیما گفت : من متکفل دمیدن در صور هستم و چون ساعت آنرا نزدیک می بینم خود را آماده انجام فرمان الهی نموده ام . آنگاه سنگی را به ذوالقرنین بخشید و گفت : گرسنگی و سیری تو به گرسنگی و سیری او بستگی دارد . سپس ذوالقرنین به نزد اصحابش بازگشت و آنها را از داستان پرنده و جوان بر بام ایستاده آگاه ساخت آنگاه آن سنگ را بر کفه ای از ترازو نهاد و در کفه دیگر هزار سنگ معادل آنرا انباشته ساخت اما سنگینی آن سنگ همچنان کفه ترازو را به نفع خویش تغییر می داد. دانشمندان همراه ذوالقرنین از حکمت آن سنگ و سنگینی بیش از حد متعارفش در شگفت ماندند تا آنکه خضر این معادله را حل نمود . او ابتدا تکه سنگ ذوالقرنین را در کفه ای از ترازو و سنگی معادل آن را در کفه دیگر قرار داد سپس مقداری خاک را برکفه ای که سنگ ذوالقرنین در آن قرار داشت افزود چیزی نگذشت که هر دو کفه متعال گشت . و در تفسیر آن خطاب به حاضرین گفت : مثل بنی آدم بمانند این سنگی است که در کفه ترازو قرار داده شده است هرچند برآن سنگ دیگر افزودی بخ تعادل نرسید اما همینکه با خاک قرین گشت اشباع شد و بسان سنگی متعارف سنگینی یافت . مثل پادشاهی تو ای ذوالقرنین نیز اینگونه است با اینکه خداوند سراسر گیتی را در ید قدرت بلامنازع تو درآورد اما باز درصدد برآمدی تا به سرزمینی قدم نهی که پای هیچ جن و انسی بدان بازنگشته است . فرزندان آدم اینگونه اند . آنها دست از طمع برنخواهند داشت تا خاک بر آنها پاشیده شود .

ذوالقرنین بعد از نصایح خضر تصمیم به مراجعت گرفت . در مسیر بازگشت متوجه وجود اجسامی شد که از برخورد با سم اسبان صدایی غیر معمول از خود ایجاد می نمایند . افراد او مشغول جمع آوری آن اجسام شدند و ذوالقرنین به آنها گفت : هر کس از آنها بردارد بعداً پشیمان خواهد گشت و هر کس بی توجه از آنها عبور نماید نیز پشیمان خواهد شد . هنگامیکه آنها از دالان ظلمت خارج شدند متوجه گشتند که آن اجسام چیزی به غیر از زبرجدهای گرانقیمت نبوده است . ذوالقرنین از آنجا به سوی دومة الجندل در نزدیکی تبوک حرکت نمود و در همانجا به درود حیات گفت .

پیامبر (ص) هر وقت داستان ذوالقرنین را نقل قول می فرمودند : در انتها اشاره می کردند که خداوند برادرم ذوالقرنین را رحمت نماید که در مسیر حرکت خود دچار اشتباهی نشد و آنگاه که به سرزمین زبرجد رسید و مردم را از وجود آنها آگاه ساخت تا هر کس بخواهد از آن بهره جوید اما خود بعد از مراجعت از ظلمات به زندگی زاهدانه اش ادامه داد .

امام صادق (ع) می فرمایند : ذوالقرنین محفظه ای از شیشه ساخته و خود در میان آن قرار گرفت سپس دستور داد تا آن محفظه را به همراه طنابی داخل دریا اندازند و آنقدر پائین رود تا خود او با تکان دادن طناب اشاره نماید تا محفظه را بطرف بالا بکشند . ذوالقرنین داخل آب قرار گرفت و مسیری معادل چهل روز به قعر دریا فرو رفت . ناگهان کسی به محفظه کوبید و از ذوالقرنین پرسید : به چه منظوری به اعماق دریاها آمده است ؟ ذوالقرنین پاسخ داد : می خواهم محدوده فرمانروایی خداوند را در کف اقیانوسها مشاهده نمایم در پاسخ او گفته شد اینجا همان محلی است که نوح در زمان طوفان معروفش از آنجا عبور کرد و شیشه ای را که به همراه داشت از دستش رها گشت از آن ساعت تا به حال آن شیشه همچنان در قعر اقیانوس در حال فرو رفتن است و هنوز به انتها نرسیده اسنت . ذوالقرنین که این خبر را شنید طناب نگهبانان را به حرکت درآورد .

در تفسیر عیاشی امیرالمومنین (ع) می فرمایند : خورشید در چشمه ای معدنی و لای دار که در میان اقیانوسی قرار دارد غروب می کند و آن در پس شهری در انتهای مغرب زمین است ، نام آن سرزمین جابلقا می باشد .

 امام فخر رازی می گوید : مردم پیرامون ذوالقرنین دچار تشتت آراء گشته اند و هر یک او را به گونه ای معرفی کرده اند . بعضی گویند او همان اسکندر پسر فلیقوس یونانی است که در قرآن نیز بنام ذوالقرنین از او یاد گشته است کسی با این شهرت که بر شرق و غرب زمین حکومت کرده است نباید در لابلای صفحات تاریخی گمنام مانده باشد و بدون هیچ شکی او همان اسکندر است که بعد از مرگ پدرش رومیان را بار دیگر با یکدیگر متحد ساخت و تا مغرب زمین و دریای سبز پیشروی کرد . آنگاه به مصر بازگشت و شهر اسکندیه را بنام خویش بنا نمود . سپس بسوی شام لشکر کشید و بنب اسرائیل را نابود ساخت بعد از آن بر عراق و ایران و هند و چین دست یافت و در منطقه خراسان به آبادانی پرداخت و در بازگشت به عراق در منطقه سهرورد بیمار گشته و بدرود حیات گفت .

گروه دیگر که ایرانیان هستند می گویند : دارای بزرگ که اصلاً ایرانی بود با دختر فیلقوس یونانی ازدواج کرد اما چون آن زن رایحه کریهی داشت او را طلاق گفت . ثمره این ازدواج اسکندر بود که بعدها در دامان فلیقوس رشد یافت و همه او را فرزند فلیقوس تصور می کردند اما در حقیقت او به پدرش دارای بزرگ تعلق داشت . اسکندر برادر دیگری داشت به نام دارای دوم که در جنگی کشته شد و او قول داده بود تا انتقامش را از دشمنان بستاند . بهر حال او از دو نژاد فارس و روم تولد یافت و ایرانیان سعی دارند که او را نژاد آریایی بدانند .

ابوریحان بیرونی در کتاب ( الآثارالباقیة من القرون الخالیه ) نظری دیگر را ابراز می دارد . او می گوید : ذوالقرنین همان أبو کرب بن شمر بن عمیر بن افریقش حمیری است که بر شرق و غرب زمین استبلاء یافت و او همان کسی است که شعرای حمیر بدو فخر می فروشند . در تأیید این مطلب باید اضافه کرد که پادشاه منطقه یمن عموماً کسانی بودند که نام آنها با پیشوند ( ذو ) شروع می شد مانند ذوالمناره ،  ذونواس و ذوالنون .

یعقوبی می گوید : ذوالقرنین همان صعب بن قرین بن همال است که در قرآن به او اشاره شده است و در جائی دیگر می گوید : ذوالقرنین همان هرمس بن میطون بن رومی بن لنطی بن کسلوحین بن یونان بن یافث بن نوح است و از اشارات او و ثعلبی بر می آید که جد اعلای اسکندر همان هرمس است .

دسته ای دیگر عقیده دارند که ذوالقرنین یکی از بندگان صالح خدا بود و اراده الهی بر آن تعلق گرفته بود که او صاحب دانش و حکمت و هیبت بسیار گردد و بر اهل زمین حکومت نماید .

و اما در این باره که چرا ذوالقرنین را بدین و صف نامیده اند اقوال مختلفی بیان گشته است که معترض آنها خواهیم گشت .

الف : روایت ابن کوّ ا از امیرالمومنین (ع) است که فرمودند : ذوالقرنین بنده صالح خدا بود او دوبار به شهادت رسید و در مرحله سوم برشرق و غرب زمین حکومت نمود و به این سبب خداوند او را ذوالقرنین نامید . اینک به مانند او،  در میان شما زندگانی می کند .

ب : او را ذوالقرنین نامیدند چون در زمان او دو نسل از انسانها منقرض گشتند .

ج : گفته شده است که پیشانی و جلوی سر او با مس پوشیده شده بود .

د : تاجی بر سر داشت که بر آن دو شاخ نهاده بودند .

ه : پیامبر فرمودند : او را ذوالقرنین می نامند چرا که به شرق و غرب جهان سفر کرد .

و : خداوند نور و ظلمت را مسخر او گردانیده بود هنگامیکه حرکت می کرد نوری مقابلش را روشن می نمود و تاریکی یا سایه ای نیز در پشت او امتداد می یافت .

ز : شاید بخاطر شجاعت بی مانندش به این نام خوانده شده باشد چرا که قرین و همنشینی قدرت رویارویی با او را نداشت .

ح : او در خواب دید که بر دو طرف خورشید آویزان گشته است و قرن در زبان عربی به معنای طرف و جانب است و بدین خاطر ذوالقرنین نامیده شد .

ط : او را ذوالقرنین نامیدند چون بر وادی ظلمات و سرزمین روشنائیها قدم نهاد .

قرائن نشان می دهد که ذوالقرنین همان اسکندر معروف است اما اشکالی که در اینجا وجود دارد آنست که اسکندر یکی از شاگردان ارسطاطالیس  حکیم است و ما می دانیم که او تابع مکتب و مرام این فیلسوف و حکیم یزرگ بوده است و تأیید مسلک او از سوی اسکندر با آنچه قرآن درباره ذوالقرنین گفته است منافات دارد . مسأله بعدی که مورد اختلاف است پیامبری ذوالقرنین است آن عده که ذوالقرنین را در زمره انبیاء شمرده اند به دلایلی چند استناد کرده اند از آن جمله 1 – آیه ( إنا مکّنا له فی الارض ) و تمکین کامل در دین از آن پیامبرانست . 2 – آیه ( و آتیناه من کل شی ء سببا ) این آیه اشاره دارد که خداوند به ذوالقرنین علاوه بر موارد متعدد نبوت را که سببی از اسباب است نیز عنایت فرمود . 3 – آیه ( یا ذاالقرنین إما أن تعذب و إما أن تتخذ فیهم حسناً ) آیه حالت خطاب دارد و کسی را که خداوند با او تکلم نماید حتماً در زمره پیامبرانست . عده ای نیز عقیده دارند ذوالقرنین پیامبر نیست بلکه بنده ای از بندگان صالح خداوند می باشد . اما آنچه از ظواهر روایات استفاده می شود اینست که ذوالقرنین غیر از اسکندر معروف است چرا که او در زمان ابراهیم می زیست و اولین پادشاه بعد از نوح است که به درجه نبوت نرسید . بلکه به مانند خضر یکی از بندگان صالح خداوند است که مهر تائید الهی را به همراه دارد . 


نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/15 ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت