تبلیغات
قصه های قرآن از آدم تا خاتم
قصه های قرآن از آدم تا خاتم

بقیه مطالب در لینك http://ghesasolanbiya2.mihanblog.com  می باشد .
نوشته شده در شنبه 1389/05/2 ساعت 09:38 بعد از ظهر توسط نظرات |

( إنی رأیت أخد عشر کوکباً و الشمس و القمر رأیتهم ساجدین )

امام باقر (ع) در تأویل رویای یوسف می فرمایند : خواب او به این معنا بود که بزودی بر مصر حکمرانی خواهد کرد و پدر و برادرانش بر او وارد خواهند گشت . و منظور از خورشید مادر یوسف و مراد از قمر یعقوب و کواکب برادران او می باشند او جمعاً یازده برادر داشت و بنیامین برادر مادری یوسف بود . یعقوب را اسرائل الله می خواندند . چرا که خود را برای پروردگار خالص گردانیده بود . رویای یوسف زمانی اتفاق افتاد که او نه ساله بود و هنگامیکه خواب خود را برایی پدرش بازگو کرد یعقوب از او خواست تا راز خود را از برادرانش پوشیده دارد . ( یا بنی لا تقصص رؤیاک علی إخوتک ... )

و اما یوسف یکی از زیباترین مخلوقات خداوند بود . پدرش او را به دیگر فرزندانش امتیاز بخشیده بود و به همین خاطر همواره مورد حسادت برادرانش بود . ( أذقالوا : لیوسف و إخوه احب الی ابینا منا ) و به همین خاطر تصمیم به قتل او گرفتند تا پدر را از نعمت وجود او تنها گذارند .

امام صادق (ع) می فرمایند : یعقوب و عیص دوقلو هستند و چون یعقوب بعد از برادرش عیص به دنیا آمد او را اینگونه نامیدند . و او را اسرائیل الله یعنی عبدالله می خوانند چرا که در زبان سریانی ( إسرا ) به معنای (عبد) و ایل به معنای الله است بعضی نیز اسرا را به معنای قوت می دانند .

و کعب الاخبار ضمن حدیثی طولانی می گوید : یعقوب را بدانجهت اسرائل نامیدند چون در زمره خادمین بیت المقدس بود . او اولین کسی بود که داخل بیت می شد و آخرین کسی بود که از آن خارج می گشت . یعقوب مسئولیت روشنایی بیت المقدس را نیز بر عهده داشت .

در کتاب معانی الاخبار آمده است که یوسف از واژه ( أسف ) گرفته شده است به این معنا که خشم برادران خویش را بخاطر فضل و برتری موجود در خویش برانگیخت . قرآن نیز به این واژه چنین اشاره می کند ( فلما اسفونا انتقمنا منهم ) یعنی هنگامیکه فرعونیان خشم ما را برانگیختند درصدد انتقام جویی از آنها برآمدیم . 

نام برادران یوسف عبارتند ار : ( فزوتیل ) که بزرگترین آنها بود (شمعون ) ، ( لاوی ) ، ( یهودا ) ، ( ریالون ) ، ( یشجر ) که مادر آنها إلیا دخترخاله یعقوب است ، یوسف و بنیامین که مادرشان راحیل است . ( بجماع ) ، ( لی ) و ( اشر ) که مادرشان زلفه و بلهه می باشد . بیشتر مفسرین عقیده دارند که برادران یوسف جملگی از پیامبرانند اما گروهی با این نظر مخالفت کرده اند چرا که از انبیاء هرگز فعل قبیحی مانند دروغ و تهدید به قتل و غیره سر نخواهد زد . و امام باقر (ع) فرمودند : برادران یوسف در زمره پیامبران نمی باشند .

در تفسیر این گفته یعقوب که گفت : ( و اخاف أن یأکله الذئب ) باید دانست که در منطقه مسکونی یعقوب و فرزندانش گرگهای گرسنه بسیاری زندگی می کردند . ضمن آنکه یعقوب در خواب دیده بود که ده گرگ بر یوسف هجوم می آورند اما یکی از گرگها به دفاع از یوسف می پردازد تا اینکه زمین دهان باز کرده و او را در خود فرو می برد . اما بعد از سه روز مجدداً از آن گودال بیرون می آید . پیامبر (ص) فرمودند : هیچگاه زبانتان را به دروغ عادت ندهید چرا که روزی خودتان تکذیب شده و بالاخره به دروغ متهم خواهید گشت ، فرزندان یعقوب نیز ابتدا نمی دانستند که گرگ انسان را طعمه خویش می سازد تا آنکه پدرشان آنرا بدانها آموخت . روزی که یوسف در چاه افکنده شد بیشتر از ده سال نداشت و بعضی آنرا میان هفت تا دوازده سال متغیر می دانند و یعقوب در آن وقت مردی چهل ساله بود . هنگامیکه برادران یوسف او را در چاه افکندند تهدیدش کردند تا پیراهنش را از تن بیرون آورد . سپس او را در درون چاه رها کردند یوسف که خود را تنها می دید به درگاه خداوند استغاثه کرد . ( یا إله ابراهیم و اسحق و یعقوب أرحم ضعفی و قلة حیلتی و صغری )

کاروانی از اهالی مصر از آن نزدیکی عبور می کرد . آنها مردی را مامور ساختند تا از آن چاه برایشان مقداری آب تهیه نماید . هنگامیکه سطل به انتهای چاه رسید یوسف خود را در درون آن دلو قرار داد . فردی که از چاه آب می کشید با مشاهده پسرکی بسیار زیبا متعجب گشته و موضوع را به اطلاع بزرگ قافله رسانید ( یا بشری هذا غلام ) آنها تصمیم گرفتند تا او را به بازار مصر به فروش برسانند اما برادران یوسف که در آن حوالی بودند نزد اهالی کاروان آمده و گفتند : او بنده ای است که از میان ما گریخته است و اگر به ما بازگردانده نشود او را خواهیم کشت یوسف ادعای آنها را تصدیق کرد و با وساطت کاروانیان یوسف در ازای هجده درهم از برادرانش خریداری شد تا به مصر منتقل شود . ( و شره بثمن بخس ٍ دراهم معدودة ) امام رضا (ع) می فرمایند : برادران یوسف او را در ازای بیست درهم که قیمت یک سگ شکاری کشته شده است بفروش رساندند ! پیامبر (ص) می فرمایند : نیمی از تمام زیبائیها در یوسف نهاده شده است و نیمی دیگر میان انسانهای زیبا چهره تقسیم گشته است .

امام باقر (ع) در تفسیر آیه ( و جاء و علی قیمیصه بدم کذب ) می فرمایند : برادران یوسف برای فریب یعقوب بزغاله ای را ذبح نموده و پیراهن یوسف را در خون آن آغشته کردند و تصمیم گرفتند که وانمود نمایند یوسف را گرگ دریده است .

در پاره ای از روایات آمده است : برادران یوسف که او را برهنه کرده بودند با سطلی به داخل چاه انداخته و از میان چاه طناب را رها کردند اما او داخل آبی زلال سقوط کرد و سپس به صخره ای که آب سر بیرون آورده بود پناه جست . در آنروز یهودا دور از چشم برادرانش از یوسف سرکشی کرده و برایش آب و غذا فراهم نمود .

ابوبصیر از امام صادق (ع) اینگونه روایت می کند : هنگامیکه یوسف در درون چاه از زندگی خویش قطع امید نموده بود با خداوند اینگونه به مناجات پرداخت : بارخدایا اگر چنانچه گناهانم چهره ام را نزد تو زشت نموده است و صدایم بسوی تو بالا نمی آید و دعایم به هدف اجابت نمی رسد پس اینک ترا به پدر پیرم یعقوب که در ناتوانی به سر می برد قسم می دهم که بار دیگر دیده مرا به رؤیت او روشن فرمائی و تو خود شوق و سوز او را در فراق من شاهدی . امام صادق (ع) در اینجا اشک از چشم مبارکشان جاری گشته و فرمودند : من هرگاه بخواهم دعای یوسف را بخوانم به این صورت به قرائت آن خواهم پرداخت : ( اللهم ان کانت الخطایا و الذنوب قد اخلقت وجهی عندک فلن ترفع الیک صوتاً و لم تستجب لی دعوة فانی اسألک بک فلیس کمثلک شیء و اتوجه الیک بنیک نبی الرحمة یا الله  یا الله  یا الله  یا الله  ) سپس آنحضرت فرمودند : در مواقعی که دچار گرفتاریهای بزرگ می شوید به این دعا رو آورید .

اما صادق می فرمایند : هنگامیکه برادران یوسف او را در داخل چاه افکندند جبرئیل به نزد او آمده و از وی پرسید آیا دوست داری که از درون چاه خلاصی یابی ؟ یوسف گفت : آن برعهده پدرانم ابراهیم و اسحق و یعقوب است . جبرئیل به یوسف گفت : خداوند ابراهیم به تو امر می فرماید تا برای نجات خویش اینگونه دست به دعا برداری : ( اللهم انی اسألک بأن لک الحمد کلمه لا اله إلا انت الحنان المنان بدیع السموات و الارض ذوالجلال و الاکرام صل علی محمد و آل محمد (ص) واجعل لی من امری فرجا و مخرجا و ارزقنی من حیث لا احتسب ) آنگاه یوسف نیز این جملات را تکرار نمود تا خداوند وسیله نجات او و به عزت رسیدنش در مصر را تضمین نماید .

( فقالو یا ابانا انا ذهبنا نستبق ) آنها به پدر گفتند : ما برای دویدن با یکدیگر به مسابقه پرداختیم . ( و ترکنا یوسف عند متاعنا فأکله الذنب ) اما در غیاب ما گرگ یوسف را درید . یعقوب به فرزندانش گفت : چگونه گرگی بوده که پیراهن یوسف را ندریده اما او را خورده است  ؟! از طرفی یوسف به مصر منتقل شد و عزیز مصر او را به غلامی خرید . ( فقال العزیز : لأمراته اکرمی مثواه ) عزیز مصر به همسرش گفت : جایگاهی رفیع را برای او در نظر گیر . ( عسی أن ینفعنا أو نتخذه ولداً ) عزیز مصر و همسرش از نعمت داشتن فرزند محروم بودند و به همین خاطر یوسف را به نیکی تربیت کردند اما او هنگامیکه به سن بلوغ رسید مورد توجه همسر عزیز قرار گرفت بطوریکه دلباخته او گشت . هیچ زنی نبود که بدو می نگریست اما محبت او در دلش جای نمی گرفت . چهره همچو ماه درخشنده او بالاخره باعث رفت و آمدهای مشکوک زلیخا و دلدادگی او شد . ( وراودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هیت لک ) زلیخا همواره مترصد فرصتی مناسب بود تا از یوسف کام ستاند . او تصمیم خود را گرفت و یک روز یوسف مشاهده کرد که وضع خانه و رفتار زلیخاه تغییر کرده است و زلیخاه را دید که بهترین لباسهای خود را پوشیده و بهترین آرایشها را کرده و طرز رفتار او با یوسف تغییر کلی یافته ، و اطوار و حرکاتی که قبلاً نیز از وی نظیرش را دیده بود و دانسته بود که زلیخاه درصدد فریب و کامجویی از اوست ، با وضع زننده تر و تند تری از وی سر می زند . کم کم متوجه شد که در های تو در توی کاخ به دستور وی بسته شده و یوسف به سوی اطاق مخصوص خوابگاه زلیخاه راهنمایی شد و چون بدانجا درآمد ، زلیخا را دید که از خود بی خود شده است و با بی صبری مصمم به کامجویی از یوسف است و همه این مقدمات را نیز برای همین کار فراهم ساخته است و به محض اینکه یوسف را دید ، در اطاق را بست  و بی پروا هدف خود را از این کاربیان کرد  .

 یوسف که جز به معشوق حقیقی و پروردگار مهربان دل نبسته و تمام نعمتهای خود را از او می داند و به این حقیقت واقف است که هر گونه انحراف و گناهی که از انسان سر زند ستمی است که انسان به نفس خویش کرده  و محرومیتی است از رستگاری و هدایت حقتعالی در اینجا بدون تأمل گفت : ( معاذ الله اِنه ربی احسن مثوای اَنه لا یفلح الظالمین ) یعنی پناه به خدا ! او پروردگار من است که جایگاه و منزلت مرا نیکو کرده و براستی که مردمان ستمکار رستگار نمی شوند .

باری یوسف صدیق آن فرشته پاکی با این جمله صریح و منطق نیرومند پاسخ بانوی عزیز را داد و تمام نقشه های خائنانه او را نقش بر آب کرد ، و برنامه زندگی خود را که بر پایه ایمان و عشق به خدا برنامه ریزی شده بود متذکر شد .طبیعی است که زلیخا در مقابل چنین محرومیت و شکستی که در عشق خورد و در برابر چنین بی مهری عجیبی که از معشوق زیبای خود دید در حالی که از شخصیت و مقام خویش چشم پوشیده بود فکری جز انتقام از وی به مغزش خطور نمی کند و در چنین موقعیتی شروع کرد به حمله و ضربه به معشوق خود تا شکست خود را جبران نماید و با تهمت و افترا و دروغ انتقام خود را از او بگیرد .

( و لقد همت به و هم بها لو لا أن رأی برهان ربه ، کذالک لنصرف عنه السوء و الفحشاء ، انه من عبادنا المخلصین . و استبقا الباب و قدّت قمیصه من دبر و ألفیا سیدها لدی الباب ، قالت ما جزاء من اراد باهلک سوءاً الا ان یسجن او عذاب الیم ) ان زن قصد یوسف کرد و یوسف نیز قصد او را کرد ، اگر ندیده بود برهان پروردگار خویش را ، این چنین شد تا بدی و گناه را از وی بگردانیم که براستی او از بندگان خالص و برگزیده ما بود . هر دو به سوی در شتافتند و آن زن پیراهن یوسف را از پشت بدرید ، و شوهرش را دم در یافتند . زن ( پیشدستی کرد ) گفت : سزای کسی که به خانواده تو قصد خیانت داشته بجز زندان یا عذابی دردناک چه خواهد بود ؟ )

با توجه به آنچه در بالا ذکر شد شاید بهترین معنی همین باشد که چون یوسف درخواست او را رد کرد و بدون توجه به شخصیت زلیخا و زیبایی و عشق و علاقه و عجز و لابه او صریحاً گفت :( معاذ الله اِنه ربی احسن مثوای اَنه لا یفلح الظالمین )

زلیخا سخت برآشفت و به صورت یک پارچه آتش مشتعل در آمد و تصمیم به انتقام از یوسف گرفت و قصد حمله به او را کرد ، یوسف نیز که زلیخا را به آن حال مشاهده کرد و دید که آن زن قصد حمله به او را دارد درصدد دفاع برآمده و قصد زدن زلیخا را کرد اما برهان روشن پروردگار که به صورت وحی و الهام بوده است او را از این کار بازداشت و ناگهان متوجه شد که اگر او نیز اقدام به زدن زلیخا کند ممکن است در این میان یکی از آن دو کشته شود و اتفاقی بیفتد که که دیگر جبران آن به هیچ وجه میسر نباشد و مورد بحثهای گوناگون و تهمتهای زیادی قرار گیرد ، و اگر هم کشته نشوند زلیخا برای انتقام از یوسف موضوع را به صورت دیگری در خارج منعکس خواهد کرد و خواهد گفت که یوسف قصد خیانت و تجاوز مرا داشته است و چون ممانعت مرا دید به زدنم اقدام کرد و خدای سبحان نیز بیان فرموده که او نیز اگر برهان پروردگار خود را ندیده بود ، قصد زلیخا را کرده بود و لی ما برای اینکه یوسف از بندگان مخلص ما بود و خواستیم بدی و فحشا را که همان قتل یا اتهام بود از وی دور کنیم موضوع را بدو وحی کرده تا بدی و فحشا را از وی بگردانیم .

یوسف در اینجا با نیروی شکست ناپذیر خود تصمیم خود را به فرار از آن خلوتگاه گناه آلود گرفت و بدون درنگ به طرف در دوید تا از مکر زلیخا بگریزد ، زلیخا نیز وقتی متوجه شد یوسف به سوی در فرار می کند شروع به دویدن به سوی در کرد تا نگذارد وی در را باز کند و مانع شود که پس از این همه رنجها که کشیده و نقشه هایی که طرح کرده معشوق از دستش بگریزد یا چنانچه گفتیم به وسیله ای انتقام خود را از محبوب گریز پا بگیرد . و چون دید که یوسف چابکتر و در تصمیم خود نیرومند تر است و ممکن است زودتر خود را به در رسانده و فرار کند از پشت سر دست انداخته و پیراهنش را گرفت و در این گیر و دار و کشمکش پیراهن یوسف از پشت سر درید و لی تسلیم زلیخا نشد .

در این میان عزیز مصر یعنی شوهر زلیخا نیز از راه رسید یا دم در نشسته بود که یوسف و زلیخا میان در ، ناگهان او را روبروی خود مشاهده کردند .

بعد از اتهام یوسف از جانب زلیخا  ، یوسف خطاب به عزیز مصر گفت : ( هی راودتنی عن نفسی ) یعنی زلیخا با مکر و نیرنگ در آرزوی تحصیل کام خویش بود . اگر زلیخا یوسف پاکدامن را اینگونه متهم نمی نمود او به هیچ عنوان لب به سخن نمی نمود و سر زلیخا را فاش نمی کرد .

( ان شهد شاهد من اهلها ، ان کان قمیصه قد من قبل فصدقت و هو من الکاذبین و إن کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقین )  با الهام خداوند یوسف خطاب به عزیز مصر گفت : از کودکی که در گهواره آرمیده است و آن کودک سه ماهه به روایاتی خواهرزاده زلیخا بود استنطاق نما تا حقانیت من ثابت شود و به امر خداوند نوزاد به سخن آمده و گفت : چنانچه پیراهن یوسف از مقابل دریده شده باشد حق با زلیخا ست در غیر این صورت یوسف بی گناه خواهد بود . در بعضی روایات آمده که آن شخص شاهد مرد دانایی از خویشان زلیخا  و در بعضی روایات آن مرد را پسر عمه زلیخا می دانند . بهر حال قضیه مشخص بود چون پیراهن یوسف از پشت سر و توسط زلیخا پاره گشته بود . عزیز مصر که بر جریان مطلع گشته بود به زلیخا گفت : ( انه من کید کن ان کید کن عظیم ) این کار از مکر شما زنان است بدرستیکه مکر شما زنان بزرگ است . آنگاه رو به یوسف نموده و گفت : ( اعرض عن هذا و استغفر اذنبک انک کنت من الخاطئین ) یعنی ای یوسف از این کار زشت رو بگردان و آمرزش خواه ای زلیخا برای گناه خود بدرستیکه تو ای زن هستی از خطاکاران .


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1388/11/24 ساعت 08:44 بعد از ظهر توسط نظرات |

نام اصلی ذوالقرنین ( عیاش ) می باشد و بعد از نوح اولین پادشاهی است که بر شرق و غرب زمین حکم راند . قرآن درباره او چنین می فرماید : ( و یسأ لونک عن ذی القرنین قل سأ تلو علیکم منه ذکراً . انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شی سبباً فاتبع سبباً . حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حَمِئةٍ و وجد عندها قوماً قلنا یا ذالقرنین إما أن تعذب و إما أن تتخذ فیهم حسناً . قال أما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد إلی ربه فیعذبه عذاباً نکراً . و أما من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسنی و سنقول له من أمرنا یسرا ... )

طبرسی در تفسیر آیه ( انا مکنا له فی الارض ) می گوید : خداوند ذوالقرنین را بر سراسر جهان استیلاء بخشید و از علی (ع) روایت گشته است که خداوند ابرها را نیز در حیطه قدرت او درآورده بود بطوریکه برآنها می نشست و اقصی نقاط  گیتی سفر می کرد و ذات باری تعالی اسباب هر چیزی را در اختیار او نهاد و نوری را فراروی او قرار داد که شب و روز برایش یکسان می نمود . ( و آتیناه من کل شی سببا ) یعنی دانش و قدرتی بدو عطا کردیم تا چیزی را که اراده می نمود در اختیار گیرد . ( فاتبع سببا ) یعنی براه خویش ادامه داد و روش خویش را به مرحله اجرا نهاد . ( حتی اذا بلغ مغرب الشمس ) یعنی به آخرین آبادانی در غرب کره زمین رسید جایی که بعد از آن تا محل غروب خورشید احدی زندگی نمی کرد . ( وجدها تغرب ) یعنی ذوالقرنین به نظرش رسید که خورشید فرو می رود ( فی عین حَمِئةٍ ) با اینکه خورشید پشت آن چشمه لای دار معدنی غروب می کرد و غیر ممکن بود که از منظومه خویش جدا گردد و در چشمه آبی فرو رود اما به مانند کسی که درون دریاست منظره غروب خورشید را به شکلی می بیند که گویا در آب فرو می رود و یا کسی که در خشکی شاهد غروب آن است تصور می کند که خورشید پشت کوهها غروب می نماید به همین شکل نیز برای ذوالقرنین این تصور بوجود آمد که خورشید در درون آن چشمه لای دار معدنی فرو می رود و کعب می گوید : در تورات آمده است که خورشید در آب گل آلود غروب می نماید .

در کتاب عللا الشرایع و امالی بطور مسند از وهب نقل گشته است : در یکی از کتب آسمانی نوشته است هنگامیکه ذوالقرنین از کار ساخت سد معروف خویش فراغت حاصل کرد به مسیری که آنرا آغاز کرده ادامه داد . در راه او و لشکریانش به پیرمردی برخوردند که به نماز ایستاده بود . ذوالقرنین از بی تفاوتی او نسبت به خود آزرده گشت و از او پرسید چگونه است که عظمت و شوکت سپاهیانم ترا به وحشت نینداخت . مرد  عابد پاسخ داد : من با کسی در حال مناجات هستم که لشکریانی به مراتب بیشتر از تو و قدرتش بس شگرف تر از قدرت تو دارد و چنانچه رویم را بسوی تو متمایل سازم محققاً به مطلوبم نخواهم رسید . ذوالقرنین از آن مرد خواست تا او را همراهی نموده و در پاره ای از امور مشاور و یاور او باشد . مرد عابد با 4 شرط خواسته ذوالقرنین را پذیرفت اول آنکه به او نعمتی بخشد که در آن فنایی نباشد . دوم سلامتی و صحتی که در آن هیچگاه رنجوری و ضعف نباشد ، سوم اکسیری از جوانی و نشاط که هرگز پیری و ضعف در آن راه نیابد و بالاخره حیاطی که ابداً مرگی دامنگیر آن نگردد . ذوالقرنین که از برآوردن حاجات او درمانده گشته بود گفت کدامین بنده خواهد توانست اینگونه باشد . مرد عابد گفت : من نیز در کنار کسی خواهم بود که این خصلتها برازنده اوست . ذوالقرنین از او جدا گشته و در مسیر خویش با مردی دانشمند مواجه گشت و از او پرسید آیا می توانی بگوئی دو چیز که از ابتدای خلقت همچنان پابرجا مانده اند کدامند و نیز مرا از دو چیز که با یکدیگر متناقض هستند و آن دو چیزی که با یکدیگر حرکت می کنند و نیز دوچیزی که دشمن یکدیگرند باخبرسازی ؟ مرد دانشمند در پاسخ گفت : آن دو چیزی که با یکدیگر حرکت می کنند ماه و خورشید هستند و آن دو چیز که متناقض می باشند همان شب و روز است و منظور از دو دشمن همان زندگی و مرگ می باشد .

ذوالقرنین به مسیر خویش ادامه داد تا به پیرمردی رسید که جمجمه مردگان را زیرو رو می کرد . ذوالقرنین علت این کار پیرمرد را جویا شد . پاسخ او اینگونه بود : می خواستم انسانهای شریف و با اصل و نسب را از اشخاص پست و فرومایه بازشناسم و فقیر را از غنی جدا سازم . اما در این مدت بیست سال نتیجه ای عایدم نگشته است . ذوالقرنین که گفته آن شخص را تلویحاً در مورد خویش فرض نموده بود از وی جدا گشت و به قومی که از بازماندگان و هدایت یافتگان امت موسی (ع) بودند رسید و از آنها خواست تا برایش توضیح دهند که چرا آرامگاه مردگان را در آستانه منزل خویش می ساختند . آنها پاسخ دادند : تا همیشه مرگ در برابر چشمان ما مجسم باشد و آنرا به نیسان نسپاریم . ذوالقرنین در ادامه پرسید : چگونه است که خانه های شما درب ورودی ندارد ؟ آنها پاسخ دادند : زیرا در میان ما هیچ انسان مظنون و سارقی وجود ندارد و ما یکدیگر را امین خویش می دانیم . ذوالقرنین پرسید : به چه سبب بر شما پادشاه و قاضی و امیری حکم نمی راند ؟ آنها پاسخ دادند : بدان علت که هرگز رعیت به یکدیگر ستم نمی ورزند تا احتیاج به حاکمی باشد و هیچگاه کارشان به مخاصمه و جدال نیانجامیده تا به قاضی تظلم برند و هرگز اتفاق نیافتاده تا کسی فزون طلبی نموده و به ذخیره ثروت و احتکار بپردازد تا نیاز به امیر و حکمران احساس شود . ذوالقرنین پرسید : چگونه است که هیچیک از شما بر دیگری برتری نداشته و تفاوت آشکار میان شما وجود ندارد ؟ پاسخ دادند : چرا که ما نسبت به یکدیگر ترحم می ورزیم و در مشکلات غمخوار و پشتیبان هم هستیم . ذوالقرنین پرسید : چگونه است که در میان شما فرد بدخلق و عصبانی مزاج وجود ندارد ؟ پاسخ دادند : حکمت آنرا می بایست در تواضع و فروتنی ما جستجو کرد . ذوالقرنین سوال کرد ؟ دلیل آنکه شما دارای عمرهای طولانی هستید چه می باشد ؟ آنها پاسخ دادند : چون حق و عدالت در میان ما حکمفرماست .

در پایان ذولقرنین از آنها پیرامون نحوه رفتار پدرانشان سوال نمود و آنها پاسخ دادند : پدران ما بر مساکین و نیازمندان ترحم می آورند ، از خطاهای آنها چشم می پوشند و برایشان احسان می نمودند ، برای گناهکاران طلب استغفار می نمودند و از بستگان خویش بازدید بعمل می آوردند ، امانات را به صاحبانشان باز می گرداندند و هرگز لب به دروغ نمی گشادند و خداوند نیز به جبران احسان آنها امورشان را به صلاح و سداد بیمه می نمود . ذوالقرنین که سعادت آن مردم را مشاهده کرد تصمیم گرفت تا در میان آنها به حیات خویش ادامه دهد . او تا سن پانصد سالگی که زندگی را وداع کرد در کنار آنها زیست .

در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق (ع) آمده است : ذوالقرنین دو بار بسوی قومش مبعوث گردید و هر بار ضربه ای که بر سمت راست و چپ سرش فرود آمد مدت هزار سال قبض روح شد و او در سومین بار بر شرق و غرب کره زمین سیطره یافت .

صدوق در خصال می فرماید : ذوالقرنین در حقیقت یکی از بندگان صالح خداوند بود و امیرالمومنین (ع) فرمودند : ( و فیکم مثله ) یعنی اینکه بمانند ذوالقرنین هم اینک در میان شما زندگی می کند و منظور ایشان وجود مقدس خودشان است چرا که به ایشان نیز به مانند ذوالقرنین دو ضربه فرود آمد یکی در روز جنگ خندق و دیگری ضربه ابن ملجم که منجر به شهادت آن وجود نورانی گردید . و ذوالقرنین حاکمی است که از طرف خداوند مبعوث گشته است و در سلک رسولان و پیامبران نمی باشد همچنانکه طالوت اینگونه بود . 

 

در تفسیر قمی از امیرالمومنین (ع) سوال شد که آیا ذوالقرنین پیامبر بود یا پادشاه ؟ حضرت پاسخ دادند : او نه پادشاه بود و نه پیامبر ، بلکه بنده صالح خداوند بود که مورد محبت ذات باری تعالی قرار گرفته بود و نصایح الهی را بر مردم عرضه می داشت . او در سومین مرحله از بعثت خویش بر سراسر گیتی استیلا یافت و هم اینک نیز در میان شماست . منظور آن حضرت وجود شریف خودشان می باشد .

هنگامیکه ذوالقرنین از شهری عبور می کرد صدای غرش او باعث ایجاد رعد و برق گشته و هر معاندی را به درک واصل می ساخت . برای خداوند در روی زمین چشمه ای است بنام عین الحیاة هر کس از آن چشمه بنوشد عمری جاودانه خواهد یافت . ذوالقرنین سیصدو شصد نفر از اطرافیان خویش از آن جمله خضر را که برترین اصحاب او بود را فراخواند و به هر یک از آنها یک ماهی بخشید تا در موضعی مشخص داخل در سیصدو شصد چشمه نموده و آنها را شستشو دهند . هر یک از آنها به سویی حرکت کرد و خضر نیز مشغول شستن ماهی خود بود که ناگهان آن ماهی به سرعت از دست خضر رها گشته و داخل چشمه گردید . تلاش خضر برای دست یافتن بر آن ماهی بی نتیجه ماند و در بازگشت ضمن شستشوی خود در آن چشمه از آب آن نیز مقداری نوشید اما با خود گفت پاسخ ذوالقرنین را چگونه دهم . چیزی نگذشت که او در نزد ذوالقرنین حاضر گشت و هنگامیکه نوبت تحویل ماهی او رسید . داستان رها شدن ماهی و نوشیدن از آب آن چشمه را بازگو کرد . ذوالقرنین به جستجوی آن چشمه پرداخت اما اثری از آن نیافت چرا که اینک راز نهفته آن چشمه در اختیار خضر بود .

امام صادق (ع) می فرمایند : هنگامیکه ذوالقرنین از کار ساختن سد معروف خویش فارغ گشت وارد ظلمات شد ، در آنجا فرشته ای را دید که طول قامتش پانصد ذراع است و بر بالای کوهی ایستاده است ذوالقرنین از او پرسید تو کیستی ؟ آن ملک پاسخ داد من یکی از فرشتگان الهی و مامور حفاظت از این کوه هستم . تمام سلسله جبال موجود در عالم به این کوه اتصال دارند هرگاه خداوند اراده نماید تا زلزله ای در عالم اتفاق افتد به من دستور می دهد تا آن منطقه را بلرزانم .

امام باقر(ع) می فرمایند : هیچیک از انبیاء بعد ازنوح به مقام پادشاهی نرسیدند مگر چهار نفر از آنها که عبارتند از : ذوالقرنین که نامش عیاش است ، داود ، سلیمان و یوسف .

ذوالقرنین یا عیاش بر سراسر شرق و غرب عالم حکم راند و محدوده حکومت داود و سلیمان منطقه شامات تا اصطخر را شامل می گشت و یوسف نیز بر مصر و بیایانهای اطراف آن حکومت می کرد .

قرآن می فرماید : ( و قال لهم نبیهم أن الله قد بعث لکم طالوت ملکاً ) و باید دانست که جایز است کسی را که نبی نمی باشد در زمره انبیاء برشمرد همچنانکه جایز است کسی را که فرشته نیست در میان فرشتگان نام برد . قرآن نیز به این موضوع اینگونه اشاره می کند : ( و اذ قلنا  للملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا إلا ابلیس کان من الجن ... )

امام باقر (ع) می فرمایند : اولین کسانی که بر روی زمین به مصافحه یا یکدیگر پرداختند ابراهیم و ذوالقرنین بودند و اولین درختی که بر روی زمین روئید درخت خرماست .

امام صادق (ع) می فرمایند : بزرگترین ملوک زمین چهار نفرند . دو نفر از آنها که مومن و معتقد بودند عبارتند از سلیمان بن داوود و ذوالقرنین و دو نفر دیگر که کافر و بد کیش بودند ، نمرود و بخت نصر هستند و نام اصلی ذوالقرنین عبدالله بن ضحاک بن معبد است .

در کتاب بصائر الدرجات از امام باقر (ع) آمده است : ذوالقرنین در میان ابرها می نشست و مرکب ذلول را به خدمت گرفته بود و ابری بنام صعب را که دارای رعد و برق فراوانی است برای صاحب شما یعنی قائم آل محمد (عج ) به ذخیره نهاد . او بر اسباب آسمانها و طبقات هفتگانه زمین و کرات و کهکشانهای لایتناهی قدم نهاد . پنج طبقه از طبقات زمین که ذوالقرنین بر آنها پا نهاد آباد بود اما دو طبقه زیرین به ویرانه ای می ماند .

در کتاب کمال الدین از عبدالله بن سلیمان که فردی کتاب شناس بود اینگونه حدیث گشته است : من در یکی از کتابهای آسمانی خواندم که ذوالقرنین مردی بود از اهالی اسکندریه و مادرش پیرزنی از پاافتاده بود که تنها پسرش اسکندروس نام داشن . او پسرکی خوش خلق و پاکدامن بود . شبی در خواب دید که به خورشید نزدیک شده و بر شرق و غرب آن مسلط گشته است و هنگامیکه رویای خویش را برای قومش بازگفت او را ذوالقرنین نامیده و مورد عزت و احترام بیشتر قرار دادند . اولین اقدام ذوالقرنین این بود که مردم را به اسلام و توحید فراخواند او به قومش فرمان داد تا مسجدی بسازند که طول آن چهاصد ذراع و عرض صحنش بیست و دو ذراع و ارتفاعش صد ذراع بود . مردم از او توضیح خواستند که چگونه فاصله بسیار میان دو دیوار دا با چوب به یکدیگر متصل سازند و ذوالقرنین به آنها فرمان داد تا چوبها را با خاک اندود کنند و سپس به آنها طلا و نقره بیافزایند و از مخلوط آنها قطعاتی از مس و ورقهای فولادی گداخته شده فراهم آوردند . چیزی نگذشت که آن مسجد با سقفی محکم و بلند برافراشته گشت . سپاه ذوالقرنین شامل 4 لشکر بود و هر لشکری از ده هزار نفر تشکیل یافته بود . ذوالقرنین افرادی را به اقصی نقاط مملکت خویش فرستاد تا آنها را از حرکت خویش به سوی شرق و غرب آگاه سازد قومش اطراف او جمع شده و از وی خواستند تا دیگران را در این سفر بر آنها ترجیح ندهد چرا که او در میان همین قوم بدنیا آمد و اختیار جان و مال مردم نیز با او بود . ذوالقرنین در جواب مردم گفت : قول و رأی شما برای من حجت است اما من بسان کسی هستم که اختیار در کفم نمی باشد و از جایی دیگر هدایت می گردم . بهتر است در مسجد تجمع نمائید و از مخالفت نیز بپرهیزید . چرا که هلاکت عاقبت آن خواهد بود . آنگاه از فرماندار اسکندیه خواست تا به آبادانی مسجدش بپردازد و مادرش را مورد اکرام قرار دهد . فرماندار ، مادر ذوالقرنین را بخاطر فراقی که نزدیک بود آشفته دید ، دستور داد تا برای تسلی خاطر او تمام مردمی که در ادوار گذشته دچار مصیبت و بلا گشته بودند به شکلی شناخته شوند . او ابتدا روز معینی را برای تجمع مردم معین نمود اما هنگامیکه روز موعود رسید منادی بانک برآورد که تنها کسانی می بایست در اجتماع مذکور حضور یابند که هیچگونه مصیبتی را متحمل نگشته اند قوم ذوالقرنین که این شرط را شنیدند همگی در خانها محبوس گشتند زیرا در میان آنها حتی یک نفر نیز وجود نداشت که دچار بلایی سخت و یا مرگ جانکاه و زودرس نشده باشند . بار دیگر فرمان تجمع داده شد اما اینبار تنها آنهایی دعوت گشته بودند که به شکلی مصیبت زده بودند و منادی نیز در میان مردم اعلام کرده بود کسیکه به بلایی دچار نگشته باشد تحقیقاً از خیر و برکت بدور بوده است . حال تمام گرفتارها و مصیبت زده ها در مسجد جمع آمده اند فرماندار نیز فرصت را غنیمت شمرد و خطاب به آنها گفت : قصد من این بود که با شما راجع به ذوالقرنین صحبت کنم چرا که ما بزودی با فاجعه دوری از او مواجه خواهیم گشت . شما نیک می دانید که آدم بعد از آنکه مسجود فرشتگان الهی واقع گشت به بلایی بزرگ مبتلاشد و آن رانده شدن از بهشت خلد بود و ابراهیم نیز بعد ار اینکه از آتش بیرون آمد بوسیله قربانی کردن فرزندش در بوته امتهان و آزمایش قرار گرفت و یعقوب نیز با اندوه و زاری و یوسف با غلامی و ایوب بوسیله بیماری و یحیی با ذبح و زکریا با کشته شدن و عیسی با تحت فرمان بودن هر یک به نوبه خویش مورد ابتلا و امتهان الهی واقع گشتند . اینک نزد مادر اسکندر بروید تا صبر او را بر فرزندش بیازمایید هنگامیکه آن عده بر مادر ذوالقرنین وارد گشتند این کلمات را از او شنیدند : هیچ چیز شما بر من پوشیده نیست و هیچکدام از شما بمانند من بر فراق اسکندر پریشان و محزون نیست  اما خداوند توان کافی و رضایت و تحمل بر شدائد را در من به ودیعت نهاد . جمعیت حاضر که شکیبائی او را مشاهده کردند از نزدش متفرق گشتند .

حرکت ذوالقرنین به اقصی نقاط گیتی آغاز گشت در ابتدای کار سپاهیان او را گروهی پابرهنه تشکیل می دادند و خداوند به ذوالقرنین وحی فرستاد که من ترا حاکم بر شرق و غرب زمین گردانیدم .

اسکندر خطاب به پروردگار گفت : خداوندا تو مرا به امری بس عظیم گماردی پس اینک مرا آگاه ساز که با کدامین نفرات بر دشمنان غلبه نمایم و چه حیله ای را در مورد آنها بکار بندم و با کدام زبان به صحبت با آنها بپردازم . خداوند به او وحی فرستاد که بزودی به تو شرح صدر عطا خواهم نمود و بر درک و فهمت خواهم افزود تا هر چیزی را بشنوی و بر هر پوشیده ای اطلاع یابی . و ترا آنچنان قدرتی بخشم که هیچ چیز باعث وحشتت نگردد و نور و ظلمت را بسان دو لشکر مسخر تو گردانم تا همه انسانها گرداگرد تو جمع شوند . آنگاه ذوالقرنین با حکم الهی بسوی غرب حرکت کرد و به هر سرزمینی کخ می رسید آنها را به خداپرستی دعوت می کرد اگر چنانچه مردم به پاسخ او ندای مثبت می دادند به حال خویش واگذارشان می کرد . در غیر اینصورت لشکر ظلمت و تاریکی آنها را فرا می گرفت و سراسر منازل و شهر آنها را سیاهی می پوشانید بطوریکه نمی تونستند به مشاهده یکدیگر بپردازندو وضعیت به همین منوال ادامه می یافت تا دعوت ذوالقرنین را اجابت نمایند . سپس ذوالقرنین بسمت مشرق حرکت کرد و از میان ملتهای مختلف و سرزمینهای متعددی عبور کرد آنگاه بسوی رومیان شتافت که قرآن نیز به آنها اشاره نموده است بعد از مدتی او به قومی رسید که هیچ زبانی را نمی فهمیدند ( لا یکادون یفقهون قولاً ) آنها کسانی بودند که در مجاورت رومیان زندگی می کردند اشکالی چون انسانها داشتند و به نام یأجوج و مأجوج معروف گشته بودند همانند انسانها می خوردند و می آشامیدند اما بدنهایشان نواقصی داشت که آنها را از انسانهای طبیعی تمیز می داد . طول قامت آنها از پنج وجب تجاوز نمی کرد چیزی بر تن نداشتند و با پای برهنه گام برمی داشتند . بدنشان پوشیده از پشم بود که بوسیله آن خود را از گرما و سرما محافظت می کردند . هر یک دو گوش داشتند که یکی از آنها پوشیده از مو بود و دیگری انباشته از پشم . بجای ناخن چنگالهایی داشتند و دندانهای آنها بمانند دندان درندگان بلند و تیز بود . گوش آنها بقدری بزرگ بود که به هنگام خواب یکی را زیرانداز و دیگری را روپوش خویش می ساختند . غذای آنها عبارت بود از نوعی نهنگ دریایی که سالی یکبار طوفان و امواج آنرا برایشان به ارمغان می آورد . در ایامی که آنها آذوقه کافی داشتند به تولید مثل و آبادانی سرزمین خویش مشغول می گشتند و تا سال آینده از هیچ نوع طعامی غیر از آن ماهی استفاده نمی کردند و هر زمان که غذایشان مطابق معمول در دسترسشان قرار نمی گرفت به سرزمینها و مزارع اطراف هجوم می آوردند و مانند ملخ های صحرایی باعث بروز انواع آفت ها می شدند . و هرگاه بسوی شهر هجوم می آوردند ساکنین آن منطقه مجبور به ترک محل زندگی خویش می شدند و چون آکنده از تعفن و نجاست بودند احدی جرأت پیدا نمی کرد تا برای دفعشان به آنها نزدیک شود و زمانیکه بسوی محلی حرکت می کردند وجود آنها بخاطر تعداد فراوانشان از فاصله صد فرسخی قابل مشاهده بود و صدایی بمانند زنبورهای عسل داشتند . آنها در مسیر خود هر حیوانی را به کناری می راندند و هیچ جنبنده ای نبود که از گزند آنها در امان باشد . تمامی آن موجودات خارق العاده از زمان مرگ خویش آگاه بودند چرا که هر یک بعد از آنکه صاحب هزار فرزند می شدند آماده جان باختن می گشتند و تنها در آن موقع بود که دیگر برای امرار معاش از خود فعالیتی نشان نمی دادند .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/15 ساعت 01:30 بعد از ظهر توسط نظرات |

( و لوطاً اذقال لقومه أتأ تون الفاحشة ما سبقکم بها من أحد من العالمین ، إنکم لتأ تون الرجال شهوة من دون النساء بل انتم قوم مسرفون ، و ما کان جواب قومه إلا أن قالوا أخرجوهم من قریتکم إنهم أناس یتطهرون ، فانجیناه و أهله إلا إمرأته کانت من الغابرین ، و أمطرنا علیهم مطراً فانظر کیف کان عاقبة المجرمین )

لوط فرزند هارون بن تارخ و برادرزاده ابراهیم خلیل است و بعضی گویند که او پسرخاله ابراهیم (ع) است و ساره خواهر او می باشد و ساره خود دختر لابن بن بتوبل بن ناحور است . به نقل طبرسی مراد از فاحشه در آیه سابق الذکر عمل شنیع لوط است که میان قوم لوط گسترش یافته بود . خداوند متعال قوم لوط را به مردمان مستی تشبیه کرده که عقل از سرشان پریده و به حال سرگردانی و تحیر به چپ و راست متمایل می شوند . مجمع البیان در تفسیر آیه ( و تقطعون السبیل ) می گوید : با قناعتی که مردم به یکدیگر نموده بودند خوف این می رفت که نسل انسانها برچیده شود . قوم لوط حتی به کسانی که از دیار آنها عبور می نمودند نیز رحم ننموده و با پرتاب سنگ خویش آنها را مورد هدف قرار می دادند و سنگ هر کسی به هدف اصابت می کرد صاحب آن رهگذر گردیده و با او به لواط می پرداخت آنگاه سه درهم به عنوان غرامت بدو می داد آنها برای این عمل زشت در میان خویش قضاتی داشتند که در موقع ضرورت به دادرسی می پرداخت . همچنین در تفسیر آیه ( و تأ تون فی نادیکم المنکر ) گفته شده که قوم لوط در مجالس خویش بدون هیچگونه حیاء و شرمی باد معده و صدا خارج می ساختند . همچنین آنها با یکدیگر در انظار عمومی به لواط می پرداختند و خداوند به همین خاطر عذاب خویش را که بارانی از سنگ آسمانی بود بر سر آنها فرو ریخت و بعضی گویند که آن عذاب آب سیاهرنگی بود که بر پهنه زمین جاری گشت .  

در علل الشرایع از حضرت صادق (ع) روایت شده است مردان لواط کار از بازماندگان قوم سدوم هستند و ذریه آنها هرچند بمانند پدرانشان نیستند اما از همان طینت می باشند و سدوم به همراه صدیم ، لدنا و عمیراء در زمره چهار شهری هستند که لوط بر مردم آن نواحی مبعوث گشت . اما مسعودی عقیده دارد که لوط بسوی پنج شهر سدوم ، عمورا ، دوما ، صاعورا و صابو مبعوث گشت .

اصبغ از علی (ع) روایت می کند : شش خصلت که در میان امت شایع گشته است از سنتهای قوم لوط می باشد و آنها عبارتند از : 1- گلوله گلی یا گروهه که با کمان رها می شود . 2- پرتاب سنگریزه بوسیله ناخن سبابه . 3- جویدن آدامس و سقز . 4- بالا کشیدن پیراهن به هنگام تخلی . 5و6 – بازگذاردن دکمه های قبا و پیراهن .

در تفسیر علی بن ابراهیم قمی آمده است : هنگامی که ابراهیم از آتش خشم نمرود نجات یافت . بطرف بیابانی که بر سر راه یمن به شام قرار داشت حرکت کرد . او مدتی را در آن منطقه سپری نمود و هر میهمانی که بر او وارد می گشت مورد تفقد خویش قرار می داد . آوازه نجات ابراهیم از آتش نمرود در همه جا پیچیده بود و ابراهیم از این فرصت استفاده کرده و مردم را به اسلام فرا می خواند . در هفت فرسخی محل اقامت ابراهیم سرزمینی سرسبزوآباد با کشت و زرع فراوان وجود داشت  و چون در مسیر عبور کاروانهای مختلفی قرار داشت همواره مسافران از میوه ها و کشتزارهای آن بهره می جستند همین مسئله بر قوم لوط گران آمد و درصدد چاره برآمدند تا اینکه شیطان به صورت پیرمردی نزدشان آمد و گفت به شما یاد می دهم که چه کار کنید تا دیگر کسی به شهرهای شما نیاید ! مردم پرسیدند چه کاری ؟ شیطان گفت : هر کس از اینجا عبور کرد او را خلع لباس کرده و بوی تجاوزنمایید . آنگاه خود در صورت جوانی زیبا بر آنها وارد شد و آنها با وی لواط کرده و خوششان آمد و سپس با مردان و پسران دیگر نیز این عمل را انجام داده تا تدریجاً این کار زشت در میانشان رواج یافت و مردان به مردان و زنان به زنان اکتفا کردند . گروهی از مردم از این وضعیت به ابراهیم شکایت نمودند و او لوط را برای تبلیغ رسالت الهی به میان آن قوم فرستاد . او در ابتدای ورودش در جمع مردم چنین گفت : من پسر خاله ابراهیم و فرستاده او در میان شما هستم همان کسی که خداوند آتش را بر او سرد و مبارک گرداند . او هم اینک در نزدیکی شما منزل نموده است از خدا بترسید و از کرده زشت خویش دست بردارید در غیر اینصورت هلاکت شما قطعی خواهد بود . وقتی که قوم لوط سخنان آن حضرت را شنیدند جرئت آزار او را پیدا نکردند و از وی ترسیدند و از آزارش دست برداشتند بسیار اتفاق می افتاد که رهگذری مورد تعرض آن قوم قرار می گرفت اما لوط او را از دست آن نابکاران خلاصی می بخشید ، چیزی نگذشت که لوط با زنی از آن قوم ازدواج نمود و صاحب دخترانی چند شد . آنچه مسلم است حضرت لوط با آن مردم هیچ قرابت و خویشی نداشت و بجز همسری که از آنها گرفت ارتباط و نسبتی میان آنها نبود . سالها از دعوت لوط گذشت تا آنکه قومش او را تهدید به مرگ کردند :( قالو : لئن لم تنته ) و گفتند اگر دست از دعوتت برنداری تو را سنگسار خواهیم کرد و لوط نیز مجبور گشت تا آنها را مورد نفرین خویش قرار دهد . از طرفی ابراهیم (ع) در همان نزدیکی مشغول ضیافت میهمانان خویش بود . روزی دیده اش بر چهارنفری افتاد که شباهتی به انسان نداشتند ، انها بر ابراهیم سلام کردن و ابراهیم نیز پاسخ آنها را داد و سپس به نزد ساره آمده و گفت : تعدادی میهمان داریم اما به انسانها نمی مانند . ساره گفت در منزل جز این گوساله چیزی نداریم بهتر است آنرا ذبح نموده و برای آنها کباب نمایی . قرآن نیز به این موضوع اینگونه اشاره می کند : ( و لقد جاءت رسلنا ابراهیم بالبشری ، قالوا : سلاماً قال : سلام فما لبث ان جاء بعجل حنیذ ) یعنی ابراهیم گوساله ای برشته شده را برای آن چهار نفر آماده نمود . ( فما رأی ایدیهم لا تصل الیه ) یعنی هنگامیکه مشاهده کرد آنها از غذای آماده شده تناول نمی کنند دچار وحشت شده . در این موقع ساره به آنها گفت چرا از غذای خلیل خدا تناول نمی کنید ؟ آنها پاسخ دادند : ( لا تخف إنا ارسلنا الی قوم لوط ) ساره از شنیدن این مطلب دچار ترس شدیدی گردید بطوریکه در غیر عادت طبیعی خویش به حیض مبتلا گشت ( فبشرناه باسحق و من وراء اسحق یعقوب ) ساره که متعجب گشته بود دست خویش را بر چهره نهاد و گفت : ( ویلتی أالد و أنا عجوز و هذا بلعی شیخاً ) آیا به هنگام پیری ما صاحب فرزندی خواهیم شد ؟! جبرئیل که در میان آن عده بود گفت : ( اتعجبین من امرالله ... فلما ذهب عن ابراهیم الرّوع ) سپس ابراهیم از جبرئیل پرسید : شما برای چه منظوری ماموریت یافته اید ؟ و جبرئیل گفت : ما برای هلاکت قوم لوط آمده ایم . ابراهیم به جبرئیل گفت : اگر در میان آن قوم صد نفر یا پنجاه نفر یا ده نفر یا حتی یک نفر مومن موحد وجود داشته باشد آیا باز به عذاب آنها مبادرت خواهی ورزید . جبرئیل گفت : در اینصورت خیر و قرآن نیز به این موضوع اینگونه اشاره می نماید ( فما وجدنا فیه غیر بیت المسلمین )  ابراهیم گفت اما لوط همچنان در میان قوم لوط است و جبرئیل پاسخ داد : ( نحن اعلم بمن فیها لننجینه و اهله إلا امرأته ) .ما خود داناتریم که چه کسی میان آنها است ، ما لوط را با خانداش بجز همسرش نجات خواهیم داد . ابراهیم از جبرئیل خواست تا در حکم الهی تجدید نظری شود اما وحی خداوند به ابراهیم خبر از قطعی بودن عذاب آن قوم را می داد ( یا ابراهیم أعرض عن هذا انه قد جاء أمر ربکم و انهم آیتهم عذاب غیر مردود ) رسولان از نزد ابراهیم بیرون رفتند تا با لوط نیز ملاقاتی داشته باشند . لوط که مشغول زراعت بود به نزد از آمدن آنها باخبر گشت آن عده از او تقاضای اطعام و میهمان نوازی نمودند . ودرروایتی است که لوط خود برای محافظت آنان از شر آن مردم به فکر افتاد که آنها را به منزل خود ببرد بهر حال لوط به جانب منزل خود به راه افتاد و میهمانان نیز پشت سرش راه افتادند هنوز چند قدمی نرفته بود که ناگهان پشیمان شد و با خود گفت من اینان را نزد قومی می برم که خود به وضع آنها آشناترم و تدریجاً افکار سختی او را احاطه کرد و از این پیشنهادی که کرده بود به شدت ناراحت گردید به حدی که خدای تعالی می فرمایند : ( از آمدنشان ناراحت شد و دلتنگ گردید و با خود گفت : امروز برای من روز بسیار سخت و پرشری است ) بدنبال این افکار بود که برگشت و به آنان گفت : این را بدانید که شما نزد مردمان پست و شروری می آیید . جبرئیل گفت : این یکی ! و علت این گفتارجبرئیل آن بود که خدای تعالی بدو دستور داده بود در عذاب قوم لوط تعجیل نکنید تا وقتی که خود لوط سه بار به گمراهی قومش شهادت دهد .  سپس مقداری راه رفتند و برای بار دوم رو بدانها کرد و گفت : براستی که شما نزد بد مردمی می روید . جبرئیل گفت : این دو بار . سپس به راه افتادند وقتی به دروازه شهر رسید برای سومین بار حرف خود را تکرار کرد . جبرئیل که این سخن را شنید گفت : این سه بار . سپس وارد شهر شده تا به خانه رسیدند لوط به نزد همسر خویش رفت و از او خواست تا ورود میهمانان را به منزلش از قوم خویش پوشیده دارد و او نیز در عوض کرده های زشت او و گذشته تاریکش را خواهد بخشید . همسر لوط این تقاضا را به ظاهر پذیرفت اما در باطن درصدد خبررساندن به قوم خویش برآمد . علامت و رمز میان او و قومش در این بود که هرگاه گروهی به میهمانی لوط می آمدند چنانچه در روز بود بر فراز پشت بام خانه اش دودی را به هوا بلند می کرد و در شب نیز با افروختن آتش خبر از وجود اشخاصی در خانه خویش می داد . همسر لوط اینبار نیز چنین کرد و چیزی نگذشت که عده بسیاری گرداگرد خانه لوط تجمع نمودند . لوط که چنان دید سخت پریشان شد و بالحنی تضرع آمیز بدانها گفت : ( اِنّ هولاء ضیفی فلا تفضحون ، و تقوالله و لا تخزون ) اینان میهمانان منند پس رسوا نسازید مرا و بترسید از خداوند و خوار مسازید مرا( الیس منکم رجل رشید ) آیا نیست در بین شما مردی هدایت یافته  .آنان گفتند : ( أولم ننهک عن العالمین ) مگر ما تور ا از حمایت مردمان نهی نکردیم و نگفتیم کسی را به خانه ات راه مده . و لوط که آنها را مست در شهوترانی دید ( انهم لفی سکرتهم یعمهون )  برای دفع آن ، آنها را به پیروی از قانون مشروع طبیعی دعوت کرد و به کام جویی از زنان و همسران خود هدایتشان کرد و از شدت ناراحتی و پریشانی پیشنهاد ازدواج با دختران خود را به آنها کرد ( هولاء بناتی هن اطهر لکم )  یعنی دختران من و زنان شما بر شما مباح هستند چرا از مردان بهره می جویید . اما پاسخ آنها چیز دیگری بود ( لقد علمت مالنا فی بناتک من حق و انک لتعلم ما نرید ) یعنی تو خود دانسته ای که ما را به دختران تو نیازی نیست و تو خود خواسته ما را بهتر می دانی . لوط که از قوم خویش بشدت مایوس گشته بود گفت ( لو ان لی بکم قوة ً أو آوی الی رکن شدید ) کاش مرا به شما قوتی بود.  در این آیه در بعضی از روایات واژه (قوت ) به قائم آل محمد (عج) تفسیر گشته و منظور از ترکیب ( رکن شدید ) همان سیصدو سیزده نفری هستند که با مهدی منتظر خروج می نمایند . و در حدیث است که پس از لوط خداوند هیچ پیغمبری را نفرستاد جز آنکه او را در میان قوم و عشیره ای نیرومند مبعوث گردانید . علی بن ابراهیم در تفسیرش داستان مذکور را چنین پی می گیرد : جبرئیل به فرشتگان گفت : او نمی داند چه قدرتی را خداوند بدو ارزانی  داشته است لوط که صحبت آنها را شنیده بود خواست تا خود را معرفی نمایند و وقتی متوجه حضور جبرئیل شد از علت حضور آنها جویا گردید . جبرئیل در پاسخ لوط گفت : ما برای هلاکت قوم تو ماموریت یافته ایم و زمان نزول بلا به هنگام طلوع صبح است ( ان موعدهم الصبح الیس الصبح بقریب ) چیزی نگذشت که قوم لوط درب خانه را شکستند و وارد منزل شدند . جبرئیل که در منزل حضور داشت با به حرکت در آمدن بالهایش و کوبیدن در سر و صورت آن عده باعث شد تا حائلی دیدگان آنها را بپوشاند و قرآن نیز به این ماجرا اینگونه اشاره می کند ( و لقدر اودوه عن ضیفه فطمسنا اعینهم فذوقوا عذابی و نذر ) قوم لوط وقتی این صحنه را مشاهده کردند ، دریافتند که عذاب آنها نزدیک گشته است سپس جبرئیل به لوط فرمان کوچ شبانه داد ( فأسر بأهلک بقطع من اللیل ئ لا یاتفت منکم احد إلا امرأتک فانه مصیبها ما أصابهم ) در میان قوم لوط مردی دانشمند وجود داشت که همواره به آنها از وقوع عذاب الهی هشدار می داد و می گفت : نگذارید تا لوط از میان شما کوچ نماید چرا که وجود او مانع نزول عذاب الهی است آنها که مرگ خود را نزدیک می دیدند اطراف خانه لوط جمع شدند تا نگذارند از خانه خارج شود اما جبرئیل با عمودی از نور راه خروج از منزل را از طریق کانالی زیرزمینی به او نشان داد . همسر لوط که از جریان آگاه گشته بود درصدد خبرچینی بود که به امر خداوند با سقوط صخره ای بر رویش به هلاکت رسید . هنگام صبح جبرئیل و سه فرشته دیگر زمین را از ریشه برکنده و به آسمان بردند و سپس آنرا بر اهلش واژگون نمودند . متعاقباً بارانی از سنگ و سجیل بر آن نابکاران فرود آمد . ( فلما جاء امرنا جعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیها حجارة من سجیل منضود ) پس چون آمد فرمان ما گردانیدیم زبر آن را زیر آن و بارانیدیم بر آن سنگهائی از سنگ گل برهم نهاده شده .

طبرسی در بیان آیه ( هولاء بناتی ) گوید در میان دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد که آیا مقصود لوط از بنات همان دختران خویش است و یا سبب آنکه هر پیامبری به مثابه پدر امت محسوب می گردد منظور او تمام زنان قوم لوط است . همچنان در نحوه عرضه دخترانش تناقض آراء وجود دارد بعضی آنرا از راه نکاح می دانند چرا که در شریعت لوط ازدواج دختر مومنه با مرد کافر جایز بود همچنانکه در آغاز دعوت اسلام نیز وضعیت اینگونه بود و بعضی عقیده دارند که لوط حاضر گشت دختران خود یا امت خویش را بشرط قبول ایمان از جانب آنها به ازدواجشان درآورد .عده ای عقیده دارند که در میان قوم لوط دو سرکرده وجود داشت و مردم می خواستند تا میهمانان را برای آندو ببرند و تصادفاً قبل از این موضوع نیز از دختران لوط خواستگاری کرده بودند اما آنحضرت بسبب کفرشان با وصلت آن دو مخالفت کرده بود در آن وقت که با هجوم مردم آبروی خود را در خطر دید و سخت درمانده شد به عنوان موافقت با این وصلت این سخن را اظهار نمود.فخر رازی معتقد است که لوط (ع) این سخن را بطور جدی نمی گفت بلکه اظهار این مطلب فقط برای این بود که آنها شرم کنند و از رسوایی میهمانانش دست بردارند همانطور که ما درهنگام درگیری افراد در وساطت و جلوگیری از زدن شخص ضارب می گوییم او را نزن و مرا بزن .

در حدیثی آمده بعد از اینکه مردم به زور وارد خانه لوط شدند و با اشاره ای که جبرئیل با انگشت خویش به سوی آنها کرد و آنها قوه بینایی خود را از دست دادند برای بازگشت به بیرون خانه ناچار شدند دستها را به دیوار خانه بگذارند و بدین ترتیب در خانه را پیدا کنند . و در عین حال که وحشت کرده بودند به لوط گفتند که چون صبح شد سزای کارش را خواهند داد و با خود پیمان بستند که اگر صبح شد یک تن از خاندان لوط را زنده باقی نگذارند . ودر تاریخ طبری نقل است که مردم به صورت تهدید به لوط گفتند : تو برای ما افراد ساحر می آوری تا ما را سحر و جادو کنند ، باشد تا فردا صبح شود آن وقت خواهی دید . لوط که خیالش آسوده و پریشانیش برطرف شده بود ، به سخنان تهدید آمیز آنها وقعی ننهاد و از آنجایی که حوصله اش از دست آنها تنگ گردیده و کاسه صبرش لبریز شده بود به جبرئیل گفت : اکنون که برای عذاب این قوم آمده اید ، پس شتاب کنید . جبرئیل گفت : ( ان موعدهم الصبح ) یعنی موعد هلاکت ایشان صبح است  و به دنبال آن برای دلداری او این جمله را افزود : ( الیس الصبح بقریب ) یعنی آیا صبح نزدیک نیست .

امام باقر (ع) ضمن حدیثی مفصل می فرمایند : به هنگام نزول عذاب و در دل تاریک شب لوط و همسر و دخترانش قوم خویش را ترک گفت اما همسر لوط در میانه راه از آنها جدا گشت تا قوم خویش را از حرکت همسر و دخترانش آگاه سازد . در این میان خداوند به جبرئیل وحی فرستاد که به هنگام طلوع فجر عذاب قوم او حتمی خواهد بود . عذابی بسیار دردناک بطوریکه قطعه ای از زمین از جای خویش کنده شده و به آسمان رسید تا آنجا که صدای سگان و خروسهای آن را اهل آسمان نیز می شنیدند . آنگاه آن شهر بر اهالی آن واژگون گردید و متعاقباً بارانی از سنگریزه های سجیل بر سر آنها فرود آمد و هیچ اثری از آن قوم بر روی زمین باقی نماند مگر خانه لوط تا عبرتی باشد برای کسانی که از آن منطقه عبور خواهند کرد . مکانی که غذاب خداوند بر قوم لوط نازل گشت نواحی شامات بود و بر اثر زمین لرزه در حد فاصل دریای شام و مصر صخره های عظیمی سر از آب بیرون آورد .

 

ابو بصیر از امام صادق ( ع) پرسید : رسول خدا (ص) از بخل به خداوند پناه می جست ؟ حضرت پاسخ دادند بلی در هر صبح و شامی و ما نیز اینگونه ایم چرا که قرآن فرموده است : ( و من یوق شُحّ نفسه فاولئک هم المفلحون ) و عاقبت شوم بخل بود که قوم لوط را به عذاب الهی مبتلا ساخت آنها که در مسیر عبور کاروانها زندگی می کردند ابتدا از آنها به نحو شایسته ای پذیرائی کردند اما بعداً بخل و پستی دامان آنها را فرا گرفت چرا که تعداد میهمانان هر روز بیشتر می گشت . شیوه آنها به این ترتیب بود که هر میهمان تازه واردی را مورد تهمت لواط قرار می دادند تا مجبور شود آنها را ترک گوید . سپس پستی آنها تا آنجا بالا گرفت که از بخل ورزی به لواط با یکدیگر می پرداختند حتی حتی میهمانان نیز از این فعل حرام آنها بر حذر نبودند . آنها در عوض به مفعولین غرامت می پرداختند این کار در میان تمامی قوم لوط شایع بود و تنها گروه اندکی از مسلمانان معتقد از این کار ناپسند برکنار بودند . همچنانکه قرآن می فرمایند : ( فاخرجنا من کان فیها من المومنین فماوجدنا فیها غیر بیتٍ من المسلمین ) قوم لوط به طهارت و غسل اعتقادی نداشتند و نصایح لوط که مدت سی سال بطول انجامید در مردم قومش به نتیجه ای نرسید .

لوط خود فردی سخاوتمند و میهمان دوست بود و هنگامیکه قومش را از کرده های ناپسند خویش برحذر داشت مورد تهدید آنها قرار گرفت که اگر از دعوت خویش دست برندارد او را به فضاحت و رسوایی خواهند کشانید و آن پیامبر بزرگوار از ترس تهمت قومش منتظر نزول عذاب الهی بودند اما خداوند بخاطر دوستی و محبت آندو بارها عذاب خویش را به تأخیر انداخت تا آنکه زمان موعد فرا رسید و خداوند اراده فرمود تا برای تسکین خاطر ابراهیم از پس عذاب قوم لوط او را به تولد فرزندی مبارک که اسحاق  نام داشت بشارت دهد و به این منظور فرشتگانی را شب هنگام نزد او فرستاد . ابراهیم ابتدا از ورود مخفیانه آنها دچار ترس و اضطراب گردید و گفت ( انا منکم و جلون ، قالوا لاتوجل انا نبشرک بغلام علیم ) یعنی از ما خوفی به خود راه مده چون ما برای بشارت تولد پسری دانا بنام اسحاق بنزد تو آمده ایم . آنگاه ابراهیم پرسید غیر بشارت چه پیغام دیگری دارید : ( فما خطبکم بعد البشارة) و آنها از عذاب قوم لوط پرده برداشتند ( قالوا انا ارسلنا الی قوم لوط  لننذرهم عذاب رب العالمین . فقال ابراهیم للرسل : ان فیها لوطاً . قالوا نحن اعلم بما فیها لننجینه و اهله اجمعین إلا إمرأته ... )

در کتاب ثواب الاعمال از امام باقر (ع) روایتی بدین شرح نقل گردیده است : قوم لوط در ابتدا در زمره برترین و شایسته ترین مخلوقات خداوند بودند . آنها حتی موقعی که بسوی محلی حرکت می کردند زنان را بدنبال خویش قرار می دادند . آنها بشدت متعبد و متمسک به آداب شرعی و الهی بودند اما ابلیس به آنها حسد ورزید و بارها سد راه آنها گشت .او زمانیکه مردم به خانه هایشان بازمی گشتند آنچه ساخته و تهیه کرده بودند را ویران و تباه می ساخت . مردم که چنان دیدند به یکدیگر گفتند : خوب است در کمین بنشینیم و ببینیم این کیست که محصول زحمات و دسترنج ما را تباه می سازد تا او را نابود سازیم . اما آنها در برابر خود پسرکی زیباروی را مشاهده کردند . شبانگاه مردی را به مراقبت از او گماردند . اما آن پسرک فریادی سر داده و گفت : پدرم مرا بر شکم خود می خواباند و الا به خواب نمی رفتم آن مرد نیز پسرک را بر شکم خود خوابانید و بدین ترتیب به آن مرد لواط را آموخت و خود بطور مخفیانه فراری گشت . چیزی نگذشت که آن قوم در کمین رهگذران نشسته و با آنها به لواط پرداختند و آنگاه که شهر آنها از عبور و مرور انسانها خالی گشت آنها از زنان خود دست کشیده و به سراغ پسران نونهال آمدند . ابلیس که ماموریت خویش را تا این مرحله بخوبی انجام داده بود به سراغ زنان آن قوم آمد و ضمن تحریک آنها بدانها آموخت تا بسان مردان با یکدیگر به مساحقه بپردازند . 

در کتاب ثواب الاعمال از امام صادق (ع) این روایت وارد گشته است . رسول اکرم (ص) فرمودند : هنگامیکه قوم لوط به آن اعمال شنیع دست زدند زمین از قباحت اعمال آنها در درگاه خداوند به زاری نشست تا آنجا که قطره های اشکش به آسمان رسید و آسمان نیز از وقاحت کردار آن قوم آنقدر گریست که قطره های اشکش به عرش خداوند متصل گردید و پروردگار نیز آسمان را مامور ساخت تا به آن انسانهای شوم سنگریزه بباراند و زمین نیز آنها را در کام خویش فرو برد .

زید بن ثابت گوید : مردی از امیرالمومنین (ع) پرسید آیا مضاجعه با زنان از دبر جایز است ؟ آنحضرت در پاسخ فرمودند : بسیار پستی و ذلت است خداوند از منزلت او بکاهد . آیا نشنیده ای که در قرآن می فرماید : ( لتأ تون الفاحشة ما یبقکم بها من احد من العالمین ) .

اما صادق (ع) می فرمای�%


نوشته شده در یکشنبه 1388/11/11 ساعت 09:30 بعد از ظهر توسط نظرات |

ج : مشاهده ملکوت وشگفتیهای آسمان و زمین

درخواست زنده کردن مردگان

گوشه هایی از حکمت و ویژگیهای آن حضرت

نحوه وفات

( اذ قال ابراهیم رب أرنی کیف تحیی الموتی ؟ قال اولم تؤمن . قال بلی و لکن لیطمئن قلبی قال فخذ أربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءاً ثم ادعهن یأتینک سعیاً و اعلم ان الله عزیز حکیم )

در کتاب احتجاج از امام عسکری (ع) و آنحضرت از رسول اکرم (ص) اینگونه روایت می کنند : هنگامیکه ابراهیم (ع) به ملکوت آسمانی سیر نمود ( و کذالک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین ) خداوند دیدگان او را بر هر پوشیده و آشکاری باز نمود بطوریکه اشخاص را در حالت ارتکاب گناهان و منکرات مشاهده کرد و بر آنها نفرین نمود تا به هلاکت رسیدند . خداوند به ابراهیم وحی فرستاد که ای رسول من از نفرین بر بندگانم دست بردار چرا که من خدای مهربان و با گذشتی هستم ، گناهان بندگانم زیانی را متوجه من نمی سازد همچنانکه بندگی و طاعت آنها نفعی را عاید من نخواهد ساخت و من به مانند تو برای غلبه بر خشم خود به عذاب بندگانم نخواهم پرداخت و من در کار تدبیر جهان به شریکی اینگونه احتیاج نخواهم داشت من بندگانم را به سه روش تدبیر خواهم کرد . اول آنکه آنها توبه خواهند کرد و من نیز از گناهان آنها خواهم گذشت و عیوبشان را خواهم پوشانید . دوم آنکه از عذاب آنها صرفنظر خواهم کرد چرا که می دانم در اصلاب آنها فرزندان مومن و متقی آرمیده اند و حتی در این زمینه بر پدران و مادران کافر نیز ترحم خواهم نمود تا آن فرزندان بدنیا آیند و چنانچه هیچیک از این دو حالت به منصه ظهور نرسد آنگاه عذابی به مراتب دردناک تر از آنچه تو بر بندگانم خواسته ای را بر آنها نازل خواهم نمود . بنابراین تو ای ابراهیم من و بندگانم را به خویش واگذار چرا که من پروردگار جباری هستم با حکمت خویش به تدبیر امور انسانها می پردازم و قضا و قدر خویش را در مورد آنها جاری می گردانم . آنگاه ابراهیم مرداری را در کنار ساحل دریا مشاهده کرد . که قسمتی از آن داخل آب و قسمتی دیگر در خشکی قرار گرفته بود . حیوانات دریایی گاه قسمتی را که داخل آب قرار داشت طعمه خویش می ساختند و چیزی نمی گذشت که آن قسمت جزء لاینفک حیوانات مختلف شده و آن حیوانات بعد از چندی خود طعمه حیوانات دیگر می شوند . همچنین قسمتی که در خشکی قرار داشت وضعیتی مشابه با قسمت داخل آب داشت . ابراهیم (ع) با تعجب به خداوند عرضه داشت ( أرنی کیف تحیی الموتی ) چگونه است که همواره حیوانات بطور تسلسل مردار خویش را طعمه یکدیگر می گردانند و خداوند در پاسخ ابراهیم فرمود : ( قال اولم تؤمن قال بلی و لکن لیطئن قلبی ) یعنی برای اطمینان دل و یقین حسی بتوانم جزئیات این فعل و انفعال را مشاهده نمایم و خداوند به او امر فرمود تا چهار پرنده را قطعه قطعه گرداند ( قال خذ اربعة من الطیر ) و آنها را با یکدیگر ممزوج نماید همچنانکه مردار مذکور در میان گوشت و خون حیوانات درنده مخلوط و ممزوج گردیده است ( ثم ادعهن یأتینک سعیاً )

ظاهر روایت اشعار دارد که ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را با چشم سر مشاهده نمود اما پاره ای از روایات این رؤیت را امری قلبی و روحانی می دانند .

محمدبن عبدالله بن طیفور در کتاب علل الشرایع پیرامون آیه ( رب ارنی کیف تحیی الموتی ) می گوید : خداوند به ابراهیم (ع) امر فرمود تا به ملاقات یکی از بندگانش برود . هنگامیکه ابراهیم نزد آن شخص آمد از او شنید که می گفت : شنیده ام که خداوند بنده ای بنام ابراهیم را خلیل خویش قرار داده است . ابراهیم از او پرسید : نشانه آن بنده چیست ؟ آن عبد صالح در پاسخ گفت : نشانه اش زنده کردن مردگان است . ابراهیم (ع) که خود را بر این وصف دید از خداوند درخواست کرد تا مردگان را حیات مجدد بخشد و خداوند بدو وحی فرستاد : ( اولم تؤمن ؟ قال : بلی و لکن لیطمئن قلبی ) یعنی من اطمینان حاصل نمایم همان خلیلی هستم که تو برگزیده ای . و شاید منظور او معجزه ای بوده است که بسان پیامبران دیگر بدان مسلح گردد . همچنین خداوند به ابراهیم فرمان داد تا برای زنده کردن مردگان ابتدا آنها را بمیراند و به همین خاطر بود که به دستور خداوند او چهاگونه پرنده یعنی طاووس و کرکس و خروس و مرغابی را ذبح نمود . منظور از طاووس همان زیور و آرایش دنیوی است و منظور از کرکس آرزوهای طولانی می باشد و مقصود از خروس شهوت و مرغابی حرص و طمع است . یعنی ای ابراهیم اگر قلبی زنده و بیدار و سکینه و وقار باطنی را خواستاری از این اوصاف چهارگانه برحذر باش و سوال ابراهیم (ع) که فرمود : ( رب ارنی کیف تحیی الموتی ) و نیز سوال پروردگار از او که فرمود : ( اولم تؤمن ) هر دو اشاره و فرمانی الهی بود چرا که خداوند از درون پاک ابراهیم اطلاع داشت و می خواست بدین وسیله از او رفع تهمت نماید و او را از شک و تردید منزه گرداند .

حصین بن حکم پیرامون شک و تردید خویش در مورد این گفته حضرت ابراهیم که فرمود :  ( رب ارنی کیف تحیی الموتی ) از عبد صالح خداوند سوال می نماید او در پاسخ حصین چنین می نویسد : ابراهیم فردی مومن و متقی بود و دوست می داشت که بدینوسیله بر ایمانش افزوده گردد ، اما در تو که دچار شک و تردید هستی خبری یافت نمی شود .

امام صادق (ع) در تفسیر آیه ( فخذ من اطیر ) می فرمایند : ابراهیم (ع) چهار نوع از پرندگان یعنی هدهد و صرد ( ورکاک یا شیرگنجشک ) و طاووس و زاغ را ذبح نمود و گوشت و استخوان آنها را در داخل هاونی کوبیده و آنها را به ده قسمت تقسیم نمود و هر کدام از آنها را بر فراز کوهی قرار داد و در کنار آنها مقداری آب و دانه نهاد . آنگاه منقار آن پرندگان را در میان انگشتان خویش قرار داد و از آنها خواست تا باذن خداوند بار دیگر زنده گشته و بسوی او بازگردند . چیزی نگذشت که قسمتهای مختلف بدن آن پرندگان به یکدیگر ملحق گشته و از آب و دانه ای که ابراهیم برای آنها نهاده بود تناول کردند و خطاب به ابراهیم (ع) گفتند : خداوند ترا زنده بدارد که بار دیگر ما را حیات بخشیدی ابراهیم گفت این خداوند توانا ست که زنده می گرداند و می میراند . اما آیه مذکور تفسیری باطنی و معنوی نیز دارد به این معنا که چهار نفر را که حامل علم الهی تو هستند و ظرفیت پذیرش معارف ربانی را دارند به چها گوشه جهان گسیل دار تا حجت و نماینده تو بر انسانها باشند . و آنگاه که به وجود آنها نیاز پیدا کردی به وسیله اسم اعظم آنها را فراخوان ، چیزی نخواهد گذشت که نزد تو حاظر خواهند گشت .

مرحوم صدوق علیه الرحمة در این مورد می فرمایند : آنچه در نزد من معتبر است این است که ابراهیم (ع) هر دو جنبه ظاهری و معنوی قضیه را مد نظر داشت . در پاره ای از روایات آن 4 نوع پرنده طاووس و کرکس و خروس و مرغابی ذکر گشته است و شاید اختلاف نوع پرندگان بخاطر دفعات مکرری باشد که ابراهیم (ع) به اجرای این دستور پرداخته است .

ابن جهم روایت می کند که مامون از حضرت رضا (ع) پیرامون آیه ( رب ارنی کیف تحیی الموتی ) سوال نمود آنحضرت در پاسخ فرمودند خداوند به ابراهیم (ع) وحی فرستاد که : ( انی متخذ من عبادی خلیلاً ان سألنی احیاء الموتی اجبته ) یعنی اگر خلیل من درخواست زنده نمودن مردگان را بنماید اجابتش خواهم نمود . ابراهیم (ع) پیش خود گفت : حتماً آن خلیل من هستم و از خداوند اینگونه سوال نمود ( رب أرنی کیف تحیی الموتی ؟ قال اولم تؤمن . قال بلی و لکن لیطمئن قلبی ) یعنی اطمینان پیدا نمایم که من همان خلیل تو هستم و نه کسی دیگر و خداوند بدو امر فرمود که : (فخذ أربعة من الطیر... ) مفسرین در تأویل این آیه به بیان وجوهی چند پرداختند : 1- همان وجه مذکور در حدیث سابق . 2- ابراهیم خود به قدرت فائقه الهی در این زمینه بخوبی آگاه بود لکن می خواست تا از راه دلیل و برهان به رفع وساوس و گمانها بپردازد .3- اصولاً دلیل پرستش ابراهیم منازعه و جدال لفظی بود که میان او و نمرود پیرامون زنده کردن مردگان بوجود آمده بود . چرا که نمرود ادعا می کرد او با آزاد کردن زندانیان دربند در حقیقت آنها رازنده کرده است و با کشتن انسانها آنها را میرانده است اما ابراهیم این نحوه عمل نمرود را احیاء مردگان نپنداشت و گفت ( رب ارنی کیف تحیی الموتی ) و بدینوسیله خواست بطلان نظریه نمرود را به عینه بدو تفهیم نماید . چا که در غیر اینصورت به دست نمرود به قتل می رسید و بیان جمله ( لیطمئن قلبی ) نیز بدان جهت بود که از کشته شدن نجات یابد .

مفضل از امام صادق (ع) پیرامون آیه ( و اذا بتلی ابراهیم ربه بکلمات ) سوال کرد . حضرت در پاسخ فرمودند : آنها کلماتی بود که باعث پذیرش توبه آدم گشت و آن کلمات اینگونه بود : ( یا رب اسألک بحق محمد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین الا تبت علی ) مفضل در ادامه از حضرت پیرامون آیه ( فأتمهن ) سوال نمود و حضرت در پاسخ چنین فرمودند : یعنی ابراهیم آن کلمات را با ذکر نام مبارک ائمه هدی و خصوصاً قائم آل محمد (عج ) تکمیل نمود . سپس پیرامون آیه ( وجعلها کلمة ً باقیة فی عقبه ) سوال نمود اما در پاسخ فرمودند : یعنی خداوند امامت را در نسل ابراهیم و از پس امام حسین (ع) تا روز واپسین در میان ذریه او قرار داد .

پیامبر (ص) درروایتی فرمودند : خداوند بیست صحیفه را بر ابراهیم (ع) فرو فرستاد که سراسر پوشیده از امثال وحکم است . در قسمتی از صحیفه ابراهیم (ع) آمده است : ای پادشاه خودپسند من ترا برای آن خلق نکردم تا سرزمینهای متعدد را بر قلمرو حکومت خویش بیافزایی بلکه ترا آفریدم تا به ندای مظلومان گوش فرادهی اگر چه بر کفر باشند و شخص عاقل می بایست اوقات زندگانی خویش را به سه قسمت تقسیم نماید ، قسمتی از آن را به مناجات وخلوت با خالق خویش اختصاص دهد ، ثلث دیگری از وقت خویش را به محاسبه نفس پردازد و ساعتی دیگر را به تفکر درباره آفرینش مشغول باشد ، در کنار این ساعات زمانی را هم به بهره برداری از لذات مشروع دنیوی اختصاص دهد و عاقل کسی است که فرصتهای خویش را در امرار معاش و یا توشه برداری برای آخرت و یا بهره برداری از لذات حلال متمرکز سازد .

و اما صحیفه حضرت موسی سراسر پند و اندرز بود قسمتی از آن صحیفه اینگونه است : در شگفتم از کسی که یقین به مرگ دارد اما به فرح و خوشحالی مشغول است و از کسی که به آتش دوزخ یقین دارد اما روز را به خنده می گذراند و کسی که دگرگونی و بی ثباتی دنیا را نظاره گر است اما باز بدان اطمینان می ورزد و کسیکه به قدر الهی ایمان آورده اما در طلب روزی خود را به سختی می افکند و نیز کسیکه به حساب روز قیامت مطمئن است اما کار نیکی انجام نمی دهد .

امام باقر (ع) در بیان آیه ( و کذالک نری ابراهیم ملکوت السموات والارض ) فرمودند : خداوند به ابراهیم (ع) چشمانی تیز و بینا عنایت فرمود بطوریکه او آنچه را در عرش و ماورای آن بود و نیز هر آنچه را که بر عرصه زمین و درون آن قرار داشت بخوبی مشاهده می کرد ، پیامبر (ص) نیز اینگونه بر عرش و زمین تسلط داشت .

امیر المومنین (ع) می فرمایند : خداوند برای قبض روح ابراهیم ملک الموت را به نزد وی فرستاد . ابراهیم (ع) از او سوال کرد که آیا در این مورد مخیر خواهد بود تا بتواند مدت بیشتری را به عبادت و به فرمانبرداری خداوند قیام نماید و یا اینکه قهراً و بطور جزم می بایست مرگ را بپذیرد . ملک الموت گفت : تو مجبور به پذیرش هستیی . ابراهیم (ع) خطاب به ملک الموت گفت : آیا تو دیده ای خلیلی مرگ خلیل خود را آرزومند باشد . ملک الموت نزد پروردگار آمده و از ذات باری تعالی کسب تکلیف نمود . خداوند نیز به عزرائیل خطاب فرستاد که به بنده ما بگو آیا دیده ای که خلیلی از ملاقات با خلیل خود بیزاری جوید ؟

در کتاب علل الشرایع به نقل از امام صادق (ع) آمده است : ابراهین (ع) هنگامیکه از مناسک حج فراغت حاصل نمود بسوی شام بازگشت و در آنجا دیده فرو بست او ابتدا از پذیرش مرگ ابراز نفرت نمود تا آنکه خداوند به او فرصتی دیگر را برای ادامه حیات عنایت کرد . اما ابراهیم وقتی دیده اش به پیرمردی افتاد که به علت ضعف و ناتوانی جسمی غذایی را که می خورد از دهان بیرون می ریزد از خداوند طالب مرگ شد . روزی او در خانه اش با جوانی بسیار زیبا مواجه شد و زمانی که فهمید ملک الموت است چنین گفت : چگونه است که تو بدین آراستگی هستی و مردم زیارت تو را کریه می شمارند . ملک الموت در پاسخ گفت : هنگامیکه خداوند برای بنده اش خواستار خیر و نیکی باشد مرا در این شکل و هیئت بسوی او گسیل می دارد . اما زمانیکه برای بنده اش شر و سختی را بخواهد در آنصورت من در غالب دیگری به ملاقات او خواهم رفت . ابراهیم (ع) در شهر شام قبض روح شد و اسماعیل (ع) نیز بعد از او در سن یکصد و سی سالگی دنیا را وداع گفته و در حجر اسماعیل در کنار مادرش مدفون گشت .

همچنین امام صادق (ع) می فرمایند : روزی ساره به ابراهیم گفت : تو خلیل پروردگاری و دعایت به هدف استجابت می رسد . اینک که به سن پیری پای نهاده ای بهتر است از خداوند بخواهی تا به ما فرزندی را عنایت فرماید . خداوند نیز به ابراهیم بشارت داد که بزودی او را صاحب فرزندی خواهد کرد . ساره بعد از سه سال پسری را بدنیا آورد و از ابراهیم خواست تا از خداوند بخواهد که عمرش را آنقدر طولانی گرداند تا خود مرگ خویش را خواستار گردد . دعای ابراهیم مستجاب گشت و به شکرانه آن طعامی  آماده شد و تعدادی از مستمندان بر سر سفره خلیل خدا گرد هم آمدند . در میان آنها پیرمردی با چشمانی کم سو نیز دیده می شد او به هنگام تناول غذا دچار لرزش دست می شد و گاه لقمه طعام را به پیشانی و گاه در چشم خود فرو می برد . ابراهیم که وضعیت اسفبار و ضعف مفرط آن پیرمرد را مشاهده کرد در دعایی به خداوند چنین عرضه داشت : ( اللهم توفنی فی الاجل الذی کتبت لی فلا حاجة لی فی الزیادة فی العمر بعد الذی رأیت ) یعنی بارخدایا بعد از حادثه ای که شاهد آن بودم هرگز خواستار طولانی شدن زندگانیم نیستم و به قضا و قدر تو تن در می دهم .

د : فرزندان و همسران ابراهیم علیه السلام

ساختن خانه کعبه                         

ه : داستان ذبح اسماعیل (ع)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/1 ساعت 10:05 بعد از ظهر توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت